قصه ی عشق تو چون بسیار شد
ارسال شده در: دسامبر 2, 2018, توسط : نیک جذب
این مطلب را به اشتراک بگذارید

قصه ی عشق تو چون بسیار شد

شاعر: عطار نیشابوری

قصه ی عشق تو چون بسیار شد | قصه گویان را زبان از کار شد

قصه ی هرکس چو نوعی نیز بود | ره فراوان گشت و دین بسیار شد

هر یکی چون مذهبی دیگر گرفت | زین سبب ره سوی تو دشوار شد

ره به خورشید است یک یک ذره را | لاجرم هر ذره دعوی دار شد

خیر و شر چون عکس روی و موی توست | گشت نورافشان و ظلمت بار شد

ظلمت مویت به یافت انکار کرد | پرتوی رویت به تافت اقرار شد

هر که باطل بود در ظلمت فتاد | وآنکه بر حق بود پر انوار شد

مغز نور از ذوق نور النور گشت | مغز ظلمت از تحسّر نار شد

مدتی در سیر آمد نور و نار | تا زوال آمد ره و رفتار شد

پس روش برخاست پیدا شد کشش | ره روان لاجرم پندار شد

چون کشش از حد و غایت درگذشت | هم وسایط رفت و هم اغیار شد

نار چون از موی خاست آنجا گریخت | نور نیز از پرده با رخسار شد

موی از عین عدد آمد پدید | روی از توحید بنمودار شد

ناگهی توحید از پیشان بتافت | تا عدد هم رنگِ روی یار شد

برغضب چون داشت رحمت سبقتی | گر عدد بود از احد هموار شد

کل شی ء هالک الاوجههُ  | سلطنت بنمود و برخوردار شد

چیست حاصل عالمی پر سایه بود | هر یکی را هستیی مسمار شد

صد حجب اندر حجب پیوسته گشت | تا رونده در پس دیوار شد

مرتفع چون شد به توحید آن حجب | خفته از خواب هوس بیدار شد

گرچه در خون گشت دل عمری دراز | این زمان کودک همه دلدار شد

هر که او زین زندگی بویی نیافت | مرده زاد از مادر و مردار شد

و آن کزین طوبی مُشک افشان دمی

برد بویی تا ابد عطار شد

برگرفته از: دیوان عطار نیشابوری، به کوشش؛ دلارام پورنعمتی.

منبع: سایت نیک جذب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code