نویسنده: نیک جذب

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت پنجم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت پنجم

نوشته: س. م

 

پدرام پرده را کنار زد و به سیمین و شروین که هرکدام در عالم خود بودند خیره شد. سیمین روی صندلی فلزی کنار دیوار  نشسته بود و ویولنش را در آغوش گرفته بود. شروین هم پشت به او روی زمین نشسته بود و با انگشت کوچکش، گیتاری را روی خاکِ صحنه نقاشی می‌کرد. پدرام رو به روی خواهرش ایستاد و ناخواسته پایش را روی نقاشی او گذاشت. شروین چشم غرّه­ای به او رفت و پرسید: «ساعت چند بهت زنگ زدم؟»  پدرام کمی فکر کرد و گفت: «پنج، پنج و نیم.» شروین به ساعت مچی­اش که روی هفت مانده بود اشاره کرد و بعد از دوستش دستمال خواست. سیمین دستمالی را به همراه موبایلش از جیب مانتو بیرون کشید و آن‌ها را به دست دوستش سپرد. شروین موبایل او را روشن کرد و گفت: «این همه مدت تو جیب مانتوت بود؟!» بعد شماره‌ی استاد سعیدی را گرفت و موبایل را به سیمین برگرداند و بدون گفتن کلمه­ای سوییچ را از دست برادرش بیرون کشید. سیمین که از پدرش خداحافظی کرد؛ شروین به او نزدیک شد و پرسید: «چرا کل ماجرا رو نگفتی؟»

–  چی باید می‌گفتم که نگفتم؟

–  باید می‌گفتی یکی دیگه حرصشو روی در خالی کرد و ما تاوانشو دادیم.

پدرام به دیوار تکیه داد و چیزی نگفت.

–  اینکه چی گفتم و چی باید می‌گفتم اصلا مهم نیست؛ مهم بیست دقیقه وقتیه که دارم تا خودمو به خونه برسونم. 

–  فقط بیست دقیقه؟! بعد نگاه معنی داری به برادرش انداخت و ادامه داد: «ده دقیقه ای می‌رسونمت دوستم.»

 پدرام زودتر از آن‌ها از سالن خارج شد و به سمت پارک رفت. به ورودی پارک رسیده بود که صدای بوق ماشینی نظرش را به خود جلب کرد. شروین بدون اینکه دستش را از روی بوق بردارد گفت: «بیا سوار شو.» اما پدرام حرف او را نشنیده گرفت و وارد پارک شد.  شروین سرش را از پنجره‌ی ماشین بیرون آورد و فریاد زد: «همینجا بمون، میام دنبالت.» و بعد پایش را روی پدال گاز فشرد و کف­پوش نارنجی خیابان را به پرواز درآورد.

 

پدرام دور فواره­ی بزرگ پارک که با تمام توان قطرات آب را به صورت آسمان می­پاشید گشتی زد و روی نیمکتی نزدیک فالگیر که از پشت فواره شبیه ماهی قرمز سفره­ی هفت سین بود نشست. مرد جوانی هم به پدرام ملحق شد و روی تکیه­گاه همان نیمکت نشست و سیگاری آتش زد: «می‌کشی؟» پدرام دست او را رد کرد و نگاهش را به درختان هرس شده‌ی پارک دوخت. جوان پُکی به سیگارش زد و دود آن را به سمت او فرستاد. پدرام تک سرفه‌ای کرد و از جایش بلند شد. جوان پوزخندی زد و گفت: «یه نخ بکِش بزرگ شی.»

–  به اندازه‌ی بزرگ شدن از روزگار کشیدم.   

جوان شانه‌ای بالا انداخت و به زن فالگیر خیره شد که به سمت آن‌ها می‌آمد. پدرام از آن­ها فاصله گرفت و روی نیمکت دیگری نشست. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دو دست از پشت سر، چشمانش را گرفتند. انگشتان ظریف و کشیده‌ی ناشناس را لمس کرد و خواست به زور دست‌ها را از روی چشمانش بردارد که متوجه ساعت مچی خواهرش شد و شیطنتش گل کرد: «دنیا؟»  فشار روی چشمانش بیشتر شد.

–  نازنین؟

–  عسل؟

 –  مهتابم!

 پدرام روی ساعت مچی خواهرش دست کشید و گفت: «دوست داری آبجی مهتاب صدات کنم؟!» شروین آهی کشید و دستش را روی شانه‌ی برادرش گذاشت: «منتظر دنیا بودی یا نازنین و عسل؟»

–  منتظر تو بودم؛ دنیای من، نازنینم، عسلم.

–  پاشو خودتو لوس نکن.

پدرام چَشمی گفت و از روی نیمکت بلند شد. وقتی به خانه رسیدند با روبان قرمزی مواجه شدند که راهرو را از هال جدا می‌کرد. شروین پالتویش را روی جارختی آویخت و نوشته‌ی روی آینه را با صدای بلند خواند. ” من رفتم بیمارستان؛ تا برگشتنم همونجا بمونید. ” پدرام کاغذ را از روی آینه برداشت و پرسید: «باید همینجا بمونیم؟»

–  من از یه جا موندن خسته شدم، گوشی‌تو بده.

پدرام دو دستی گوشی را به او تقدیم کرد و گفت: «گیر کردن در تقصیر من نبود؛ قبول کن من …» شروین دستش را روی دهان برادرش گذاشت و شماره‌ی مادر را گرفت و زمانی‌که صدای زنگ موبایل از آشپزخانه بلند شد با تعجب پرسید: «مامان، خونه‌ای؟!» صدایی نیامد. شماره‌ی پذیرش بیمارستان را گرفت و از پرستار خواهش کرد تا دکتر نوابی را پیج کند. بعد از چند دقیقه صدای مادر از پشت خط بلند شد.

–  وقتی اومدم خونه باهم حرف می‌زنیم.

–  خُب کی میاین؟ الو … مامان!! الو …

صدای بوق جای صدای مادر را گرفت. پدرام از زیر روبان رد شد و به اتاقش رفت. شروین به در اتاق او زل زد و گفت:  «وقتی مامان اومد چی بهش بگم؟»  پدرام در اتاقش را گشود و به خواهرش که دست به کمر پشت روبان قرمز ایستاده بود؛ نگاهی انداخت و با کلافکی گفت: « بگو رفتی دوستتو برسونی دیرت شد.»

–  حس نمی‌کنی من دارم تاوان کار تورو می‌دم؟

–  من و تو نداریم عسلم.

شروین سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و شماره‌ی سیمین را گرفت و سرگرم صحبت با او شد: «سلام سیمین جون؛ چه خبر؟ آره عصبانی شد، بابای تو هم عصبانیه؟ نفهمیدم چی گفتی؟ تو چرا عصبانی هستی؟! وای دوستم ببخشید، تولدتو فراموش کردم. پس اون شال و پالتو کادوی تولدت بود! مبارکِ دوستم. از پشت خط می‌بوسمت. باشه موبایلو نمی‌بوسم. بازم تبریک می‌گم؛ خداحافظ.»  گوشی را قطع کرد و پیامک‌های مهتاب را خواند و گفت: «که منو تو نداریم عسلم!» بعد شماره‌ی مهتاب را گرفت. اما کسی جواب نداد. بلافاصله بعد از قطع تماس پیامکی روی صفحه­ی گوشی ظاهر شد: ” ببخش عشقم، الان نمی‌تونم حرف بزنم. ” شروین با خود تکرار کرد: «ببخش عشقم! عشقم؟! باز شروع شد؟»  ساعت مچی‌اش را روی زمین کوبید و به جاکفشی تکیه داد. صبح شده بود که مادر از راه رسید و شروین را کنار جاکفشی غرق خواب دید. مادر از زیر روبان رد شد و در اتاق پسرش را به آرامی گشود و زمانی‌که دید او طاق باز روی تختش خوابیده؛ اخمی کرد و برای بیدار کردن دخترش به راهرو برگشت و با ملایمت پرسید: «چرا اینجا خوابیدی؟»

شروین به سختی چشمانش را گشود و به تصویر تار مادر که رو به رویش خم شده بود خیره شد: «کی اومدین؟»

–  باید چند ساعت قبل می‌اومدم؛ اما یه مریض اورژانسی آوردن که عملش تا صبح طول کشید.

–  زنده موند؟

–  خداروشکر تونستیم به زندگی برش گردونیم. 

شروین لبخندی زد و تلوتلو خوران به اتاقش رفت و روبان را هم به دنبال خود راه انداخت. او بعد از ساعتی استراحت روی تخت گرم و نرمش، با صدای مادر که پدرام را مورد شماتت قرار داده بود از خواب پرید: «اَه بذارین بخوابم.» پدرام که می‌خواست از زیر نگاه سنگین مادر فرار کند در اتاق خواهرش را گشود و مانتوی او را از روی صندلی کامپیوتر برداشت و روی تخت پرت کرد. شروین هم غلتی زد و مانتو را مانند ملحفه‌ای روی سرش کشید: «اول پدرامو بیدار کن مامان.» برای لحظه‌ای خوابش برد که کابوسی تلخ از همان لحظه استفاده کرد و ذهن او را برآشفت. پدرام افشانه‌ی پرآبی را از کنار گل رونده که گوشه‌ی اتاق کِز کرده بود؛ برداشت و با آن به صورت شروین آب پاشید: «پدرام بیداره دخترم.» شروین چشمانش را که از عصبانیت قرمز شده بود گشود و قبل از اینکه پدرام بتواند کاری انجام دهد؛ شالگردن او را گرفت و به شدت دور گردن پیچاند: «خودم خفه‌ت می‌کنم.» مادر با عجله خود را به پدرام رساند و شالگردن را از دستان دخترش بیرون کشید و پرسید: «دیوونه شدی شروین؟» شروین به برادرش که مردمک چشمانش از تعجب گشاد شده بود زل زد و گفت: «خودم خفه‌ت می‌کنم اگه مهتاب …»  بعد دنباله‌ی حرفش را خورد و از تخت پایین پرید. مادر نگاه کنجکاوش را به پسرش دوخت و پرسید: «مهتاب کیه؟»

–  نمی‌دونم!

شروین موبایل برادرش را در دستان او گذاشت و زیر گوشش گفت: «خودم خفه‌ت می‌کنم اگه مهتاب همون نگار باشه.» مادر به چهره‌ی پدارم که هر لحظه دگرگون می‌شد نگاه کرد و از شروین پرسید: «مهتاب کیه؟» شروین دستی به موهای آشفته‌اش کشید و گفت: «نمی‌دونم! اما امروز می‌فهمم.» بعد مانتو و شلوارش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. مادر با نگرانی به پسرش خیره شد و گفت: «اگه چیزی هست خودت بهم بگو؛ نمی‌خوام اون اتفاق دوباره تکرار بشه.»

–  به خدا هیچی نیست.

شروین وارد اتاق شد و مقنعه‌اش را از روی مانیتور برداشت و گفت: «یه نگاه به صفحه موبایلت بنداز بعد قسم خدارو بخور.» پدرام سرگرم خواندن پیامک‌های عاشقانه‌ای که فرستنده‌ی همه آن‌ها مهتاب بود شد و بعد از دقیقه‌ای گفت: «سردر نمیارم.»

–  اما من سر در‌میارم داداشم. شروین این را گفت و بعد از خداحافظی خود را به دانشگاه هنر رساند و به سمت انتشارات  دانشگاه که پانیذ در آن سخت مشغول کار بود رفت و پرسید: «تو این دانشگاه چندتا مهتاب داریم؟» پانیذ چاپگر را روشن کرد و گفت: «اول سلام.» شروین چاپگر را خاموش کرد و با تاکید بیشتری پرسید: «چندتا؟»

–  صدتا سلام.

–  می‌گم چندتا مهتاب داریم؟

–  من تو این دانشگاه فقط یه مهتاب می‌شناسم اونم استاد بصیر‌یه.

– گرفتی مارو؟ استاد بصیری چهل سالشه! 

پانیذ شانه‌ای بالا انداخت و چاپگر را روشن کرد. نوید وارد انتشاراتی شد و جزوه‌اش را روی دستگاه کپی گذاشت و از پنجره به دختری که به سمت سلف می‌رفت نگاه کرد. شروین پشت دستگاه کپی قرار گرفت و رو به نوید گفت: «خشکی‌رو دیدی به ما هم خبر بده.» نوید جزوه را به او سپرد و گفت: «اطاعت ناخدا.»

–  چند تا کپی بگیریم بی نمک؟

–  یه سری کامل. 

شروین برگه‌ها را مرتب می‌‌کرد که متوجه شماره تلفن آشنایی روی جزوه شد، شماره‌ی مهتاب بود. چند برگه را کپی کرد و شماره را گرفت. صدای زنگ موبایل انتشارات را پر کرد. نوید به شماره‌ی ناشناسی­که روی صفحه موبایلش ظاهر شده بود نگاهی انداخت و جواب داد: «الو …»  شروین نگاهی غرق نفرت به او انداخت: «سلام مهتاب خانوم.» نوید بی­اعتنا به او تظاهر به حرف زدن با دوستش کرد و از انتشارات بیرون رفت و با صدای بلند گفت: «نیم ساعت دیگه میام جزوه‌رو می‌گیرم.» پانیذ از جایش بلند شد و کار کپی را خودش بر عهده گرفت. تمام مدت شروین در سکوت مطلق کنار پانیذ ایستاده بود و به صفحه‌ی موبایلش نگاه می‌کرد که پدرام وارد انتشارات دانشگاه شد و جزوه‌ای که قبلا برای کپی به پانیذ سپرده بود را از او خواست. شروین جزوه را پیدا کرد و به دستان برادرش سپرد و از انتشارات خارج شد. پدرام هزینه‌ی کپی را حساب کرد و با گام‌های بلند خود را به خواهرش رساند: «چیزی فهمیدی خانوم مارپل؟»

–  آره، فهمیدم گوشی مهتاب دستِ نویدِ.  

پدرام یکه‌ای خورد و پرسید: «نوید نوایی؟!» شروین سری به معنای تایید تکان داد و آه کشید.

 –  خواستی مچ منو بگیری، مچ نویدو گرفتی؟ 

–  امیدوارم این ماجرا فقط یه شوخی باشه و اسم خواهر نوید؛ مهتاب نباشه. 

–  تو به برادرت شک داری؟

شروین شانه‌ای بالا انداخت و به سمت کلاس رفت. پدرام هم به دنبال او وارد کلاس شد و رو به نوید گفت: «این باز‌یه مسخره ­رو تمومش کن.»

–  درباره‌ی چی حرف می‌زنی؟

 پدرام گوشیِ نوید را از روی تک صندلی برداشت و با آن به خودش زنگ زد و بعد اسم مهتاب را به او نشان داد و گفت:  «درباره‌ی این حرف می‌زنم.» نوید موبایلش را پس گرفت و با لحن خاصی پرسید: «چرا سر قرار نیومدی عشقم؟»

–  روتو برم.  

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت چهارم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت چهارم

نوشته: س. م

 

استاد سعیدی طبق حرفی که زده بود بعد از دانشگاه به خانه رفت و دخترش را با خود به سالن نمایش آقای فریدونی برد.

سیمین بی‌اعتنا به تاریکی سالن نمایش خود را به صحنه رساند و از پله‌های آن بالا رفت. استاد سعیدی که نمی‌توانست جلوی  پایش را ببیند؛ لوستر بزرگ را روشن کرد و به ذرات طلایی گرد و غبار که راه­شان را از لای در نیمه باز سالن پیدا می­کردند و روی صندلی‌های تا شده می‌نشستند خیره شد. سیمین لبه‌ی صحنه ایستاد و نغمه‌ای غمناک از دل ویولنش بیرون کشید. پدر همراه با نگاهی تحسین آمیز برای او دست زد و گفت: «عالی بود دخترم.» سیمین از پدرش تشکر کرد و شماره‌ی شروین را از حفظ گرفت: «سلام دوستم؛ کجایی؟ خونه؟! هنوز حرکت نکردی؟ قرار بود کجارو نشونت بدم؟ آفرین سالن نمایش، منتظرتم. آدرسو می‌گم بابا بفرسته. مشکلی نیست؛ هر چقدر طول بکشه منتظرت می‌مونم.»

 

شروین به اُپن تکیه داد و به در اتاق برادرش زل زد. چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و پدرام با لباس مسابقات اتومبیل‌رانی از آن بیرون آمد و پاورچین پاورچین به سمت راهرو رفت تا به خیال خود خواهرش را از خواب بعد از ظهر بیدار نکند؛ بی‌خبر از اینکه شروین کنار اُپن ایستاده و حرکات او را زیر نظر دارد. پدرام بند کفشش را محکم بست و خواست سوییچ را از روی جاکلیدی فیلی شکلِ کنار آیفون بردارد که متوجه جای خالی آن شد. او با عجله کفشش را درآورد و به سمت اتاق خواهرش رفت که صدای شروین بلند شد: «من اینجام.» پدرام با تعجب به خواهرش نگاه کرد و پرسید:«سوییچو تو برداشتی؟»

شروین شالش را مرتب ­کرد و گفت: «آره؛ باید برم یه جایی.»

–  خب با تاکسی برو. 

–  یعنی راننده تاکسی­ سریع­تر از داداشم، منو به سالن نمایش می‌رسونن؟! 

پدرام سوییچ را از دست او قاپید و گفت: «می‌رسونمت دانشگاه.» شروین پیامک استاد سعیدی را به برادرش نشان داد و گفت: «می‌خوام برم اینجا.»

 

به کلاس موسیقی نزدیک شده بودند که موبایل پدرام روی داشبورد شروع به لرزیدن کرد. شروین از روی کنجکاوی نگاهی به گوشی برادرش انداخت و گفت: «پیامک اومده؛ بخونم؟» پدرام با سر جواب مثبتش را اعلام کرد و گفت: «حتما امیرِ.»

–  آره؛ نوشته کدوم گوری هستی؟

–  تو راهم داداش.

–  بنویسم؟

–  نه!

–  سه تا پیامک از یه ناشناس برات اومده، بخونم؟

پدرام سری به نشانه‌‌ی نفی تکان داد و کنار سالن نمایش ترمز کرد: «رسیدیم.» شروین از ماشین پیاده شد و به سمت کلاس موسیقی رفت. پدرام همزمان با دور زدن متوجه جای خالی موبایلش روی داشبورد شد و با عجله خود را به خواهرش که با صدای بلند به استاد سعیدی سلام می‌کرد رساند. سیمین که لبه­ی صحنه نشسته بود جواب سلام او را داد و گفت: «بابا رفته دنبال کارایِ اینجا» شروین پله­ها را دو تا یکی بالا رفت و کنار او نشست. پدرام به آن‌ها نزدیک شد و بعد از سلام، موبایلش را از خواهرش خواست. شروین گوشی را به سمت او گرفت و با دندان­های قفل شده گفت: «بیا بگیرش.»

 پدرام به صحنه که تا کتفش بیشتر نبود تکیه داد و پرسید: «از چی ناراحتی؟»

–  پیامکاتو بخونی می‌فهمی.

–  امیر چیز بدی نوشته؟

–  نه خیر!

پدرام موبایل را از او پس­گرفت و غرغرکنان از سالن بیرون رفت که صدای شروین بلند شد: «دَرو پشت سرت ببند.» پدرام در سالن را با تمام قدرت به هم کوبید و با عجله خود را به ماشین رساند و همزمان با سوار شدن، آخرین پیامک فرد ناشناس را خواند. ” چرا جوابمو نمی‌دی بی معرفت؟ اصلا منو شناختی؟ مهتابم، این خط جدیدمه. ” پدرام لحظه‌ای به صفحه‌ی گوشی خیره ماند و بعد آن را روی داشبورد پرت کرد و به سرعت خود را به محل برگزاری مسابقه رساند.

 

از طرفی شروین که می‌دانست سیمین بی‌علت او را تا سالن نمایش نکشانده کنارش نشست و با ملایمت گفت: «نمی‌خوای حرف بزنی؟»

–  حرف نه؛ می‌خوام بدونم اینجا چه شکلیه؟ می‌خوام اینجارو با چشمایِ تو ببینم.

شروین نور زیبایی که صندلی‌های قرمز رنگ سالن را در برگرفته بود توصیف کرد. اندازه‌ی لوستر را شرح داد و به پرده‌ی خاک گرفته‌ی صحنه که رنگش کمی کدر شده بود؛ اشاره‌ای کرد و خواست درباره‌ی حکاکی‌های روی در ورودی توضیح دهد که سیمین رنگِ پرده را پرسید. شروین نگاهی به پرده­ی بزرگ سالن نمایش انداخت و گفت: «همرنگ شاِلته.»

–  یعنی مشکیه؟!

–  نه بابا دوستم؛ شالت قرمزِ.

سیمین دستی روی جیب پالتویش کشید و زمانی‌که زیپی روی آن لمس نکرد پرسید: «پالتوم چه رنگیه؟»

–  سفید.

–  حالا کارت به جایی رسیده که لباسای منو جا به جا می‌کنی؟

–  با منی؟!

سیمین که متوجه حرف او نشد گفت: «دستم بهت برسه عطیه خانوم.»

–  آها خدمتکارتونو می‌گی.  بعد به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: «بهتره تا هوا تاریک نشده بریم خونه.» آن‌ها سلانه سلانه به سمت در رفتند و خواستند از سالن بیرون بروند که متوجه گیرِ در شدند. 

سیمین نوک عصایش را محکم به در کوبید و گفت: «اَه، گیر کرده.» شروین در‌حالی‌که شماره‌ی برادرش را می‌گرفت گفت: «نگران نباش دوستم؛ الان می‌گم همونی که بستش بیاد بازش کنه.»

دقیقه‌ای بعد صدای پدرام همراه با هیاهوی نامفهومی از پشت خط بلند شد: «الو …»

–  بیا سالن نمایش.

–  چی؟ بلندتر بگو، نمی‌شنوم.

–  بیا …

شروین به صفحه‌ی تیره‌ی موبایلش خیره شد و گفت: «لعنتی باتری خالی کرد؛ گوشی‌تو بده.» سیمین دستش را برای یافتن گوشی در جیب پالتویش فرو برد و بعد با دلهره گفت: «نیست، گوشیم نیست!!» شروین کاور ویولن را به دنبال گوشی جستجو کرد اما جز چند بسته قرص چیزی نیافت؛ روی صحنه را هم با دقت گشت و بعد از چند دقیقه جستجوی ناموفق، با بی‌حوصلگی به سمت دوستش برگشت: «نیست! باید صبر کنیم یکی بیاد دنبالمون؛ راستی ماجرای قرصا چیه؟» سیمین بسته‌های قرص را به سمت شروین گرفت و پرسید: «بروشورشو برام می­خونی؟»

– همه‌شون قرص ضد افسردگی‌ین.

–  می‌دونم.

–  برای کی این همه قرص گرفتی؟

–  برای استاد رحمانی.

–  استادتون افسرد‌س؟

سیمین از ته دل خندید و گفت: «برای درس استاد رحمانی این قرصا رو خریدم.»

–  به من نگاه کن و بگو تحقیق درسیه.

سیمین چشمان درشتش را به نگاه نگران او دوخت و پرسید: «از این چشما می‌خوای حقیقتو بفهمی؟» شروین سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. سیمین بسته‌ای قرص در دست او گذاشت و گفت: «تا تورو دارم سراغ این قرصا نمیرم.»

–  پس بریزشون دور.

–  همین کارو می‌کنم دوستم.

 

دکتر نوابی بی‌خبر از حال و روز دخترش سرگرم مرتب کردن خانه‌اش بود؛ روی مبل‌ها را جارو کشید و بعد به جان قالیچه‌ی پر نقش و نگار رو به روی آن‌ها افتاد که پدرام در حال خواندن پیامک وارد خانه شد و بعد از سلام به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب را یک نفس نوشید. مادر جارو برقی را خاموش کرد و پرسید: «خواهرت کجاست؟»

– فکر کنم هنوز کلاس موسیقیه.

 مادر دست به کمر رو به روی او ایستاد و پرسید: «اونوقت تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!»

–  بهم زنگ زد گفت بیا، منم اومدم خونه.  

مادر به سمت تلفن رفت که صدای موبایل پدرام فضا را پر کرد. پدارم گوشی­ را جواب داد و سرگرم صحبت با استاد سعیدی شد.

–  سلام استاد؛ نه سیمین خانوم اینجا نیست. گوشی شروین هم خاموشه!! نگران نباشید، حتما هنوز تو کلاسن، الان میرم  دنبالشون. چشم استاد؛ خداحافظ. بعد به اتاقش رفت و همانطور که لباسش را عوض می­کرد با صدای بلند گفت:  «به دخترتون یاد بدین وسط حرفاش یه نگاهی هم به ساعت بندازه؛ شب شده هنوز حرفای خانوم خانوما تموم نشده.»

–  دخترم این چیزارو بلده، حتما اتفاقی براش افتاده. مادر این جمله را با صدایی لرزان گفت و شماره‌ی شروین را گرفت.

 

پدرام با عجله خود را به سالن نمایش رساند و آنقدر با در چوبی آن کلنجار رفت تا بالاخره موفق به باز کردن آن شد.  در همان لحظه­ی اول کل صندلی­ها را از نظر گذراند و زمانی‌که کسی را آنجا ندید به سمت صحنه رفت که پشت پرده­ای بزرگ پنهان شده بود.

– کسی اینجا نیست؟

هیچ صدایی نیامد.

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

جشن تولد خاص

جشن تولد خاص

نوشته: س.م

داستان تولد خاص

امروز روز تولدمه اما خیلی خوشحال نیستم چون می دونم امسال هم از مامان و بابام کتاب کادو می گیرم. انگار قراره من به تنهایی سرانه مطالعه کشور رو بالا ببرم. آقا یکی نیست بگه من انقد کتاب خوندم بالا آوردم تا کی هر کتابی که حوصله خوندنش رو ندارین به اسم کادو بهم میدین و خلاصشو ازم میخواین. اگه خیلی دوست دارین آخر داستانو بدونید زحمت خوندنش رو هم خودتون بکشین. اصلا امسال بیرون خونه با دوستام جشن میگیرم اینطوری بهتره. از مامان خیالم راحته چون میدونم امروز حوصله تر و تمیز کردن خونه رو نداره اما ممکنه بابا مخالفت کنه آخه میگه جشن تولد رو همیشه باید توی خونه گرفت. بهتره به چیزهای منفی فکر نکنم و برم خبر خوش مهمونی رو به دوستام بدم و بعد به بابام بگم اینطوری تو عمل انجام شده قرار میگیره و نمیتونه مخالفت کنه.

به دوستام زنگ زدم و باهاشون تو سینما سه بعدی قرار گذاشتم. می خواستم جشن تولد امسالم با سالهای دیگه فرق داشته باشه. حاضر شدم برم سر قرار که بابام پرسید کجا می ری دخترم؟ دلم نیومد بگم میخوام روز تولدمو بیرون خونه و با دوستام بگذرونم‌. گفتم: می خوام با دوستام برم خرید شاید سینما هم رفتیم‌. دو تا تراول بهم داد و گفت هوا تاریک نشده برگرد. با لبخند ازش خداحافظی کردم. خوشحال بودم پول ریخت و پاشمون هم جمع شده بود پیش به سوی شادی.

توی سینما خیلی خوش گذشت. مژگان  ثانیه ای دوبار جیغ میزد و ما از بس بهش خندیده بودیم دل درد گرفتیم. به دوستام نگاه کردم و گفتم بعد سینما بستنی می چسبه اونام با خوشحالی گفتن نچسبیدم دو تا میخوریم که حسابی بچسبه. تو کافی شاپ کادوها رو بهم دادن و خواستن که وقتی رسیدم خونه بازشون کنم. کم کم داشت شب می شد و باید خودمو به خونه می رسوندم ازشون خداحافظی کردم و تا خانه با دربست آمدم. به پدرم که رو به روی تلویزیون نشسته بود و روزنامه می خواند سلام کردم و منتظر ماندم به خاطر دیر رسیدنم چیزی بگوید اما جز علیک سلام چیزی نگفت. برای مادرم که در آشپزخانه بود دستی تکان دادم و به اتاق خودم رفتم. جعبه های کادو را باز کردم. ادکلن و لاک و زیور آلات بود. همه را دوست داشتم. زیر لب گفتم به این میگن تولد. بعد اتاقم را به دنبال کادوی پدر و مادرم یا همان پرفروشترین کتاب های سال گشتم اما چیزی پیدا نکردم. فکر کردم‌ حتما باهم قرار گذاشتند سر شام غافلگیرم کنند.

شام خوردیم خبری نشد وقت خواب رسید باز هم خبری نشد. پیش خودم گفتم کادوی تولد آنقدرها هم مهم نیست اینکه روز تولدت را به یاد داشته باشند آن هم بدون آنکه تو به آنها یادآوری کنی مهم است. یادم آمد در تمام جشن تولدهایم پدر و مادرم اولین کسی بودند که به من تبریک می گفتند. و یادم آمد امروز خودم به همه ی دوستانم خبر دادم که تولدم را بیرون خانه جشن میگیرم. هیچکدام به رویشان نیاورده بودند که روز تولدم را به خاطر نداشتند. پدر و مادرم نباید روز تولدم را فراموش می کردند. با عصبانیت کادوی دوستانم را جمع کردم تا داخل کشو قرار دهم که دو کتاب جدید به چشمم خورد.

همزمان صفحه اول هر دو کتاب را باز کردم. مثل هر سال پدر و مادرم یک جمله را نوشته بودند و زیرش امضا کرده بودند. نوشته بودند تو بهترین هدیه ی خدا به ما هستی و بهترین هدیه ای که می توانیم به تو بدهیم کتاب است. تولدت مبارک دختر عزیزم.

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب