نویسنده: نیک جذب

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت یازدهم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت یازدهم

نوشته: س. م

 

شروین سرگرم تماشای سریال مورد علاقه‌اش بود که زنگ موبایلِ پدرام نظرش را به خود جلب کرد؛ نگاهی به شماره‌ی ناشناسی که روی صفحه افتاده بود انداخت و بعد رد تماس زد. هرچه صدای موبایل بلندتر می‌‌شد، نگاه شروین به صفحه‌ی بزرگ تلویزیون عمیق‌تر می‌شد. پدرام غرغرکنان از اتاقش بیرون آمد و دکمه‌ی آیفون را فشرد: «حتما من باید درو باز کنم؟» شروین به سمت او برگشت و گفت:

 «نه! اما دری که باز کردی، باید ببندی.»

–  اَه، هنوز داره زنگ می‌زنه … چرا بالا نمیاد؟

–  این گوشیته که داره زنگ می‌خوره خوابالو!

 پدرام موبایلش را از روی کاناپه برداشت و سرگرم بررسی شماره‌‌ای شد که روی آن افتاده بود: «نمی‌شناسمش.»

–  جواب که بدی، آشنا می‌شین.   

–  شماره‌ی منو دادی به دوستات؟ 

–  دوستام در حقم بدی نکردن که شمارتو بدم بهشون.

پدرام شماره‌ی ناشناس را با صدای بلند خواند و پرسید: «یعنی این شماره‌ی دوستت نیست؟»

–  چقدر آشنا بود.

–  من که گفتم دوستته.

شروین برای یافتن صاحبِ شماره به فکر فرو رفت، وقتی به خود آمد که پدارم به اتاقش رفته بود و پلک‌هایش را روی هم گذاشته بود. شروین به برادرش نزدیک شد و به آرامی پرسید: «موبایلتو کجا گذاشتی؟» پدرام با یک چشم به خواهرش نگاه کرد: «روی میزتحریرمه، حالا برو بیرون بذار بخوابم.»

–  اَه، چقدر می‌خوابی؟ شب شد!

–  حالم بده، نمی‌تونم بیدار بمونم.

شروین دستش را به سمت پیشانی برادرش برد که صدای او به اعتراض بلند شد: «گفتم برو بیرون می‌خوام بخوابم.»

–  برم بیرون موبایلتم با خودم می‌برم. 

–  ببر! به اون دوست ناشناستَم بگو دیگه به من زنگ نزنه.

–  ناشناس نبود که پانیذ بود!

 پدرام از روی تخت پرید و پرسید: «کی؟ پانیذ؟!» 

 شروین سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و شماره‌ی دوستش را با موبایل پدرام گرفت. بعد از مکثی کوتاه صدای پانیذ از پشت خط بلند شد: «الو … سلام …»

–  سلام دوستم، با من کاری داشتی که به پدرام زنگ زدی؟

–  نه با خودش کار داشتم.

–  با خودش چی‌کار داشتی؟ 

–  هیچی، فقط می‌خواستم بگم دایی می‌خواد باهاش حرف بزنه.

–  پس بالاخره کار خودتو کردی؟

–  آره، بهش فهموندم که اشتباه کرده؛ حالا می‌شه گوشی‌رو بدی به پدرام؟

–  حتما، از من خداحافظ. شروین این را گفت و همراه با لبخندی گوشی را به دستان برادرش که بی‌صبرانه منتظر بود سپرد.

 پدرام سرفه‌ای کرد و گفت: «سلام خانومِ …» 

استاد جلیلی حرفش را قطع کرد و گفت: «سلام، درباره‌ی اون ماجرا باید ازت عذرخواهی کنم، نباید زود قضاوت می‌کردم و بهت می‌گفتم معلومه تقلب کردی.»

–  حالا چی شده به این نتیجه رسیدین؟

–  پانیذ همه چیزو بهم گفته.

 پدرام که تازه دوزاریش افتاده بود با لحن خاصی پرسید: «این وقت شب، پانیذ اونجا چی‌کار می‌کنه؟»

–  رفت و آمد پانیذ به شما ربطی داره؟

–  نه خیر! به من ربطی نداره.  بعد گوشی را با عصبانیت قطع کرد و از خواهرش که به او خیره شده بود پرسید: «پانیذ خونه‌ی استاد جلیلی چی‌کار می‌کنه؟» شروین کمی فکر کرد و باهیجان خاصی گفت: «مگه نمی‌دونی؟»

–  چیو؟

–  واقعا نمی‌دونستی که آخر هفته عروسی‌شونه؟

–  چی؟!

–  چِت شد یهو؟

–  هیچی، برو بیرون می‌خوام تنها باشم.

 –  تا نگی واسه عروسی‌شون چی بپوشم، تنهات نمی‌ذارم. 

 پدرام نگاهی به خواهرش انداخت و ملتمسانه گفت: «خواهش می‌کنم برو بیرون.»

–  یعنی تا این حد جدی بود و من از هیچی خبر نداشتم؟

–  چی؟ بدحالیم؟

–  چرا بهم نگفتی دیوونه؟

–  برو، تنهام بذار.

–  حتما با این حالت تنهات می‌ذارم، حتما!  بعد کنار پدرام نشست و شماره‌ی پانیذ را گرفت، هنوز بوق اول پایان نیافته بود که پانیذ موبایلش را برداشت: «الو …»

–  سلام دوستم بازم منم، زنگ زدم بپرسم تمرین فردارو نوشتی؟

–  نه نتونستم، خیلی سخته.

–  الان گوشی‌رو می‌دم به پدرام خودش بهت می‌گه چجوری باید حلش کنی.

 پدرام با کلافگی به خواهرش نگاه کرد و گفت: «چی می‌گی واسه خودت؟ مگه من حل المسائلم؟»

 شروین دستش را روی دهانه‌ی گوشی گذاشت و رو به پدرام گفت: «اون شوخی بود دیوونه، اینو جدی بگیر.»  بعد موبایل را به برادرش داد و از اتاق بیرون رفت. پانیذ که از سکوت خسته شده بود با صدای بلند گفت: «خودم می‌نویسم شروین …»

–  پدرامم خانوم رادمنش. 

–  سلام، خودم حلش می‌کنم. خداحافظ.

–  یه لحظه صبر کن.

–  الان نمی‌شه …

–  به خاطر نامزدت؟

–  کی؟! 

–  هیچی! با کدوم تمرین مشکل دارین؟

–  با هیچکدوم‌، خداحافظ.  

 –  باشه، از طرف منم به استاد تبریک بگین.  بعد بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد و فریاد زد: «اون ضبط لعنتی‌رو خاموش کن، کر شدم.» شروین وارد اتاق برادرش شد و گفت: «زیاد کردم تا حرفاتو نشنوم.»

–  حرف خاصی نمی‌زدم، عروسی‌رو بهش تبریک گفتمو قطع کردم.

–  وای خدا، به استاد یا پانیذ؟

–  به عروس خانوم.

–  من که بهت گفتم شوخی کردم، واسه چی همچین کاری کردی؟ می‌خواستی انتقام بگیری؟ 

–  هیچ معلوم هس چی می‌گی؟

–  مطمئنم دیگه جواب سلاممو هم نمی‌ده.

–  واسه تبریکی که من بهش گفتم؟!

–  واسه شوخی که باهات کردم.

–  هی می‌گه شوخی، کدوم شوخی؟

–  عروسی پانیذ و استاد جلیلی شوخی بود و توی خنگ نفهمیدی.

–  خوب بلدی نقش بازی کنی آبجی، یه تست بازیگری بده.  بعد روی تختش دراز کشید و به سقف اتاقش خیره شد.  شروین موبایل را از دست برادرش بیرون کشید و درحالی‌که شماره‌ی دوستش را می‌گرفت گفت: «باز خرابکاری کردی خودتو زدی به خواب؟» پدرام نیم خیز شد تا جواب خواهرش را بدهد که صدای پانیذ از پشت خط به گوشش رسید: «گفتم با هیچکدوم‌شون مشکل ندارم آقای صالحی، اما انگار شما مشکل داری.»

–  من آقای صالحی نیستم اما مشکل دارم.

 –  ببخشید شروین، فکر کردم پدرام پشت خطه.

 –  پدرام باهام قهره …  

–  با تو قهره؛ چرا عصبانیت‌شو سر من خالی می‌کنه؟!

–  دیوونه‌س، تو به بزرگی خودت ببخش.

–  این چرت و پرتا چی بود می‌گفت؟

–  تقصیر خودته که این موقع شب از خونه استاد جلیلی زنگ زدی.

–  خوبه می‌دونی استاد جلیلی داییمه و اینطوری حرف می‌زنی.

–  من اینطوری حرف می‌زنم چون اونی که نمی‌دونست حسابی قاطی کرده. 

–  منظورت پدرامِ؟

–  آره! می‌دونم الان تو دلت می‌گی به این پسره‌ی پررو چه ربطی داره من کجام.  بعد نگاهی به برادرش که هاج و واج به حرف‌های او گوش می‌داد انداخت و ادامه داد:«ازت می‌خوام منو برادرمو ببخشی.»

 –  سعی خودمو می‌کنم.

–  زودتر سعی‌تو بکن که می‌خوام یه چیز مهم بهت بگم.

 –  خب بگو.

–  تا نبخشی نمی‌گم.

–  فکر نمی‌کردم بخشیدن انقدر سخت باشه. 

 –  از عذرخواهی کردن که سخت‌تر نیس.

 –  هست!

–  پس نمی‌گم.

–  باشه بخشیدم به شرط اینکه …

–  شرط‌ و شروطو بذار واسه عقدنامه، فعلا می‌خوام درباره‌ی مهریه باهات حرف بزنم.

–  چی؟!

 شروین زیر چشمی به چهره‌ی متعجب برادرش نگاهی انداخت و از دوستش پرسید: «چند تا سکه مد نظرته؟»

–  با هرچی دوست داری شوخی کن اما با احساسات دوستت نه. 

–  شوخی نکردم دوستم؛ با مامانتو داییت صحبت کن که می‌خوایم بیایم خواستگاری.

 پدرام رو به روی خواهرش ایستاد و با تعجب پرسید: «استاد جلیلی داییشه؟!» شروین سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و از پانیذ پرسید: «حالا اجازه می‌دی بیایم خواستگاری یا نه؟»

–  من کسی که با احساساتم بازی ‌کنه‌رو نمی‌بخشم، حواستو جمع کن.

 –  حالا که حرف منو باور نمی‌کنی گوشی‌رو می‌دم به خودش تا ازت خواستگاری کنه، از من خداحافظ. بعد موبایل را به برادرش داد و خواست از اتاق بیرون برود که پدرام دستش را از پشت کشید: «صبر کن.»

–  بمونم؟

–  نه!

–  پس چی؟

–  چی بگم؟

–  چیزی‌رو که باید بگی.

–  ضبطو روشن کن که می‌خوام کلی حرف خاص بزنم. 

–  تو حرف دلتو بزن من گیتار می‌زنم که نشنوم.  بعد درحالی‌که می‌خندید از اتاق بیرون رفت.

 

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت دهم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت دهم

نوشته: س. م

 

پدرام بعد از چند ساعت بی‌هدف گشتن در خیابان‌ها خود را به خانه رساند و بی‌اعتنا به مادر که در حال چیدن میز بود به اتاقش رفت و خود را روی تختش انداخت. مادر شام پدرام را در سینی گذاشت و رو به شروین گفت: «بیا اینو واسش ببر و ببین چشه.»

–  خودش که پا داره، گشنش بشه میاد می‌خوره. 

مادر سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و سینی به دست وارد اتاق پدرام شد: «خوابیدی پسرم؟ پاشو قربونت برم پاشو شامتو بخور.» پدرام که در آن لحظه بیشتر از هر وقت دیگری نیاز به شنیدن جملات محبت آمیز داشت خواست چشمانش را باز کند و جواب مادرش را بدهد که آخرین حرف سینا به یادش آمد و او را به سکوت واداشت. مادر سینی را روی میزتحریر او گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت.  بعد از رفتن او شروین وارد اتاق شد و لبه‌ی تخت برادرش نشست: «ترسیدی ازت بپرسم اون چه آرزویی بود، خودتو زدی به خواب؟» پدرام چیزی نگفت و شروین ادامه داد: «درسته که نمی‌تونم برادرت باشم اما می‌تونم از اینجا برم، می‌تونم نباشم!» پدرام فریاد زد: «نه.»  مادر که صدا را شنید با نگرانی وارد اتاق شد و پسرش را دید که در تب می‌سوخت و هذیان می‌گفت. با عجله از اتاق بیرون رفت و با ظرفی آب و دستمالی خیس برگشت و سرگرم پاشویه کردنش شد. فردا صبح پدرام با وحشت از خواب پرید و خانه را برای یافتن خواهرش زیر و رو کرد و زمانی‌که او را نیافت به اتاق مادرش رفت: «شروین کجاست؟» مادر خمیازه‌ای کشید و گفت: «رفت به دوستش سر بزنه.» پدرام لباس‌هایش را عوض کرد و خواست از خانه بیرون برود اما مادر جلویش را گرفت: «کجا می‌ری با این حالت؟»

–  باید برم دنبال شروین.

–  نه پسرم، تو باید بری تو اتاقت و استراحت کنی. 

–  اما من حالم خوبه.

مادر دماسنج را در دهان او گذاشت و گفت: «حالت خیلی خوبه پسرم، فقط چهل درجه تب داری!» پدرام که با شنیدن این حرف دچار ضعف شده بود به اتاقش برگشت و شماره‌ی شروین را به سختی گرفت.

 

شروین نگاهی به موبایلش انداخت و بعد به سمت سیمین که کنار گل‌های بنفشه نشسته بود رفت و گفت: «آهای خانوم انقدر با این گُلا ور نرو.»

–  بهم ردیاب وصل کردی هرجا می‌رم پیدام می‌کنی؟!

–  تا استاد سعیدی هست نیازی به ردیاب نیست دوستم، آمارتو از بابات گرفتم. 

–  حتما کار مهمی داری که این همه راه اومدی.

–  اومدم باهات درد دل کنم دوستم.

–  من سراپا گوشم.

–  یادته یه بار بهم گفتی انقدر پدرامو اذیت نکن؟

–  آره، تو هم گفتی؛ من که اذیتش نمی‌کنم من فقط باهاش شوخی می‌کنم. حالا چی شده؟ دعوات کرده؟

–  نه! 

–  قهر کرده؟

–  گمونم.

–  این همه تو قهر کردی یه بارم اون قهر کرده؛ البته امیدوارم نازش خریدار داشته باشه و تو بخوای آشتی کنی.

–  هم داره هم می‌خوام اما نمی‌تونم.

–  چرا؟!

–  چون اون کلا منو نمی‌خواد.

–  باور نمی‌کنم.

–  منم اگه از زبون خودش نشنیده بودم باور نمی‌کردم؛ اما خودم شنیدم که گفت: ” ای‌کاش به جای تو یه برادر داشتم. “

–  همین؟! برای این ناراحتی؟! 

–  دلمو شکست، ناراحت نباشم؟

–  فکر کنم بی‌موقع باهاش شوخی کردی اونم اینو گفت.   

–  حالا چی‌کار کنم؟

–  شمارشو بگیر می‌خوام باهاش حرف بزنم.

–  من منت‌کِشی نمی‌کنم! 

–  مگه نگفتی نازش خریدار داره؟ عجب خریدار خسیسی هستی تو.

شروین درحالی‌که شماره‌ی برادرش را می‌گرفت گفت:«اتفاقا خیلی هم دست و دلبازم.» صدای پدرام از پشت خط بلند شد و شروین گوشی را به سیمین سپرد؛ او هم بلافاصله گوشی را به شروین برگرداند: «حالا که دست و دلبازی؟ این بارو حساب کن دفعه‌ی بعد از خجالتت درمیام.» پدرام که صدای سیمین را شنید با نگرانی پرسید: «برای شروین اتفاقی افتاده؟ الو … سیمین خانوم؟ الو…»

شروین گوشی را قطع کرد و رو به سیمین گفت: «خیلی بدجنسی.»

–  من بدجنسم یا تو که جوابشو ندادی؟ انقدر ناراحت بود صداش در نمیومد.

–  اون واسه مریضیشه نه ناراحتیش، دیشب تب کرده بود؛ مامان بیچارم تا صبح پاشویه‌اش کرد تا یکم حالش بهتر شد.

سیمین خواست چیزی بگوید که متوجه لرزش موبایلش شد و گوشی را برداشت:«الو … بفرمایید.» صدای پدرام از پشت خط بلند شد:«سلام سیمین خانوم، می‌شه به شروین بگین موبایلشو جواب بده؟» سیمین موبایلش را به سمت شروین گرفت و گفت: «پدرامِ.»

–  نمی‌خوام صداشو بشنوم!

–  تا جوابشو ندی قطع نمی‌کنم.

–  خودش قطع می‌کنه.

سیمین موبایلش را نزدیک گوش شروین نگه داشت تا صدای پدرام را بشنود. شروین که با شنیدن صدای بیمارگونه‌ی برادرش نگران شده بود گوشی را از دستان دوستش بیرون کشید و گفت: «چرا اینطوری حرف می‌زنی پدرام.»

–  تب دارم. 

–  اگه می‌خوای به حرفات گوش بدم باید با انرژی حرف بزنی.

–  نمی‌تونم آبجی، حالم خیلی بده.

–  باورم نمی‌شه یه سرماخوردگی ساده تو رو به این روز انداخته باشه.

–  سرماخوردگی نه آبجی، حرف تو منو به این روز انداخته.

–  کدوم حرف؟ درباره‌ی چی حرف می‌زنی؟!

–  دیشب که بهم گفتی، من می‌تونم نباشم؛ مردمو زنده شدم فکر کردم دوباره می‌خوای خودتو …

–  یعنی من گفتم می‌خوام خودکشی کنم؟

پدرام حرف‌هایی که درخواب از شروین شنیده بود بازگو کرد: «همینارو گفتی دیگه مگه نه؟»

–  نه تو اشتباه شنیدی دیوونه، من گفتم: «ای‌کاش می‌تونستم برادرت باشم!»

–  من برادر نمی‌خوام.

–  ولی من می‌خوام.

پدرام آهی کشید و با ناراحتی پرسید: «یکی غیرِ من؟»

–  آخه یکی غیر تو رو می‌خوام چی‌کار کنم داداشم؟

–  گفتم شاید واسه تلافی‌ کردن این ماجرا نیروی کمکی بخوای.

–  نیازی به تلافی نیست؛ فقط یه چیزی …

–  می‌دونم آبجی، حق استفاده از ماشینو ندارم.

–  ماشین مال خودته اما یه حرفی تو دلم مونده که باید بهت بگم.

–  گوش می‌دم.

–  من هیچ وقت آرزو نمی‌کنم به جای تو یه خواهر داشته باشم!

–  دلم برات می‌سوزه شروین! تو بدترین برادر دنیارو داری و من بهترین خواهر دنیارو اما همه فکر می‌کنن این ماجرا برعکسه.

شروین وقتی توانست حرف برادرش را هضم کند به شوخی پرسید: «مطمئنی فقط دلت داره می‌سوزه؟»

  • نه! با 40 درجه تب نمی‌تونم هیچی‌رو با اطمینان بگم.
  • یعنی همه‌ی حرفات هذیون بود؟

پدرام حرفش را اصلاح کرد: «با 40 درجه تب نمی‌تونم هیچی‌رو با اطمینان بگم جز اینکه دوست دارم الان پیشم باشی.» 

  • اومدم داداش.

 

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

 

 

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت نهم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت نهم

نوشته: س. م

 

فرید از کنار شرکت کننده‌های مسابقه‌‌‌ی اتوموبیل‌رانی گذشت و خود را به امیر که عرض پیست را قدم می‌زد رساند و پرچم شروع مسابقه را از دست او بیرون کشید: «این دست تو چی‌کار می‌کنه؟!» امیر پرچم را از او پس گرفت و گفت: «وقت کُشی می‌کنه، تا پدرام خودشو برسونه.» فرید به ماشین پدرام که به سختی راه می‌رفت اشاره کرد و گفت: «فکر نکنم بتونه با اون مسابقه بده.» امیر با عجله خود را به دوستش رساند و با عصبانیت پرسید: «این چه وضعیه؟ با این می‌خوای مسابقه بدی؟!» پدرام لگد محکمی به چرخ ماشین زد و گفت: «وسط راه اینطوری شد.»

–  پس برنده‌ی امروز تو نیستی؟

–  بازم رو رفیقت شرط بستی؟

امیر حرف او را تصحیح کرد: «رو بُرد رفیقم!»

–  یعنی تو نمی‌دونی من از شرط بندی خوشم نمیاد؟

–  من باید خوشم بیاد که قبلِ این افتضاح میومد. 

–  حالا شرطو به کی باختی؟

امیر به سینا که کنار ماشینش ایستاده بود و به آن‌ها می‌نگریست اشاره کرد: «به اون، حالا مجبورم یه هفته ماشین‌مو  بدم بهش.» پدرام خود را به سینا رساند و دستش را به سمت او دراز کرد: «سلام، من پدرامم.» سینا دستش را فشرد: «سپهری هستم.»

–  چه رسمی! منم صالحی هستم.

سینا به ماشین او اشاره کرد و گفت: «دیدم که ریپ می‌زد، با این می‌خوای مسابقه بدی؟!»

–  نمی‌تونم مسابقه بدم! خودت که گفتی، ریپ می‌زنه.

–  مطمئنی نمی‌خوای مسابقه بدی؟

–  من کی گفتم نمی‌خوام؟ گفتم نمی‌تونم.

–  خب چرا نبردیش تعمیرگاه؟!

–  اتفاقا الان از تعمیرگاه اومدم!  

سینا درحالی‌که جعبه ابزار را از صندوق عقب ماشینش بیرون می‌کشید گفت: «احتمالا ماشینو فرستادی زیر دست شاگرد مکانیک و هی گفتی؛ زود درستش کن می‌خوام برم.»  بعد به سمت کاپوت رفت و ادامه داد: «بجنب بابا، دیرم شد.» پدرام با تعجب به او خیره شد و پرسید: «تو اینارو از کجا می‌دونی؟!»

–  خودم تجربهش کردم.

–  راننده بودی یا شاگرد مکانیکی؟

–  دومی! حالا کاپوتو بزن بالا ببینم چشه.

پدرام در کاپوت را زد و پرسید: «می‌تونی درستش کنی؟»

–  باید ببینم.

سینا بعد از تنظیم پلاتین‌ها در کاپوت را محکم بست و با صدای بلند گفت: «یه دور بزن ببینم درست شد یا نه؟» پدرام با مهارت خاصی ماشین را به چرخش سیصد و شصت درجه واداشت. تماشاچیان که با دیدن این صحنه به وجد آمده بودند یک صدا ‌گفتند: «دوباره، دوباره.» سینا بی‌اعتنا به نمایش پدرام گفت: «این دورو نگفتم باهوش، یکم باهاش برو ببین ریپ می‌زنه یا نه؟» پدرام درحالی‌که ماشین را به سمت جایگاهش می‌برد سرش را از پنجره بیرون آورد و فریاد زد: «درست شد اوستا.» سینا جعبه ابزار را به صندوق عقب برگرداند و سوار ماشینش شد. امیر که خیالش از پدرام راحت شده بود؛ پرچم شروع مسابقه را به فرید سپرد و از راننده‌ها خواست در جایگاه خود قرار بگیرند. با بالا رفتن پرچم شروع مسابقه سینا و پدرام که هرکدام می‌خواستند مهارتشان را به رخ دیگری بکشند؛ پایشان را روی پدال گاز فشردند و دیگر شرکت کننده‌ها را پشت سرگذاشتند. آن‌ها بعد از به نمایش گذاشتن توانایی‌هایشان همزمان با هم از خط پایان گذشتند و همه را شگفت زده کردند.

 

پدرام که سعی داشت ناراحتی‌اش را پشت چهره‌ی خندانش پنهان کند به سینا نزدیک شد و پرسید: «اگه نتیجه‌رو می‌دونستی ماشین‌مو تعمیر نمی‌کردی، درسته؟» سینا سوال او را بی‌پاسخ گذاشت و به سمت امیر که چند قدم دورتر از آن‌ها ایستاده بود رفت: «من بردم.» امیر به پدرام اشاره کرد و گفت: «تو نبردی، مساوی کردی! پس شرطی که بستی‌مو فراموش کن.»

–  من با یه برنده مساوی کردم و تو شرطو باختی، پس زیر حرفت نزن!

امیر گوشه‌ی لبش را جوید و گفت: «باشه، به خاطر اون حرف ازت معذرت می‌خوام.»

–  مسئله‌ای نیست رفیق فراموشش کردم؛ اما تو قول بده حرفای منو فراموش نکنی.

–  باشه برنده.

سینا لبخندی زد و از او دور شد. دقیقه‌ای بعد پدرام ماشینش را به سمت امیر راند و درست جلوی پای او ترمز کرد. امیر قدمی به عقب پرید و داد زد: «چی‌کار می‌کنی ابله؟»

–  چون جلوی پات ترمز زدم ابله‌ام؟ دفعه‌ی بعد از روت رد می‌شم.

–  شیطونه می‌گه همچین بزنم تا خط پایان بری برنگردی.

–  بچه که زدن نداره، حالا بیا سوارشو می‌خوام یه سوال ازت بپرسم.

–  تو می‌خوای بپرسی، پس پیاده شو!

–  باشه داداش پیاده می‌شم، تو فقط جواب سوال‌مو بده.

امیر برای کنترل خشمش نفس عمیقی کشید و پرسید: «چی می‌خوای بدونی؟» پدرام درحالی‌که از ماشین پیاده می‌شد گفت: «می‌خوام بدونم سینا چی به داداشم گفته که اینطوری عصبیش کرده.» 

–  اون چیزی نگفت؛ من یه چیزی قبل مسابقه بهش گفته بودم که به تریش قباش برخورد. 

–  خب چی بهش گفتی؟

–  قرار بود یه سوال بپرسی.

–  قرار بود از امیر یه سوال بپرسم؛ از داداشم که می‌تونم چند تا سوال بپرسم، نمی‌تونم؟

–  بازنده.

پدرام چشمان غضب آلودش را به امیر دوخت: «نفهمیدم، به من گفتی بازنده؟»

–  نمی‌دونستم انقدر به این کلمه حساسی، بازنده!

پدرام برای کنترل خشمش نفس عمیقی کشید و زمانی‌که با این کار آرام نشد لگد محکمی حواله‌ی چرخ جلوی ماشینش کرد و پرسید: «به کی گفتی بازنده؟»

–  به سینا؛ آخه فکر نمی‌کردم بتونه باهات مساوی کنه.

پدرام کمی فکر کرد و گفت: «پس واسه این بود که ماشینمو تعمیر کرد.»

–  آره، می‌خواست به من ثابت کنه به تو نمی‌بازه.

–  ازش خوشم اومد.

–  حالا می‌ذاری بریم به کارمون برسیم یا نه؟

–  برو داداش برو.

–  می‌شه انقدر بهم نگی داداش؟ 

–  پس چی بگم؟

–  بگو امیر.

–  ای بی‌معرفت، برادریتم تو شرط بندی باختی؟!

–  خداحافظ دیوونه.

پدرام سوار ماشینش شد و با صدای بلند گفت: «خداحافظ امیر!»  بعد با چشمانش ماشین سینا را که به سمت خروجیِ پیست رانده می‌شد تعقیب کرد که زنگ موبایلش، فرصت لازم را برای ناپدید شدن در اختیار سینا قرار داد. پدرام به اسم خواهرش که روی گوشی افتاده بود نگاه کرد و بعد جواب داد: «سلام …»

–  سلام، ماشینم سالمه؟

–  آره سالمم!

–  این یعنی ماشینو داغون کردی؟ می‌کشمت؛ تو فقط پات به خونه برسه …

پدرام وسط حرفش پرید: «یه دقیقه هیچی نگو!» شروین بعد از چند لحظه سکوتش را با فریادی شکست: «زود بیا خونه.»

–  باشه، خداحافظ.

پدرام دکمه‌ی پایان مکالمه را فشرد و غرغرکنان گفت: «ای‌کاش به جای تو یه برادر داشتم.» با این حرف به یاد حمید افتاد و خواست شماره‌‌‌ی او را بگیرد که متوجه شد شروین هنوز پشت خط است. با عجله گوشی را روی خواهرش قطع کرد و گفت: «آخه الان وقت گیرکردن بود؟»  بعد برای یافتن راه مناسبی برای آرام کردن خواهرش، به فکر فرو رفت که سینا با کوبیدن سوییچش به شیشه‌ی ماشین، او را از فکر بیرون آورد.  پدرام برای اینکه صدای سینا را واضح‌تر بشنود شیشه‌ را کمی پایین کشید و نگاه پرسشگرانه‌اش را به او دوخت: «چی؟»

–  می‌گم چرا راه نمیفتی؟  

پدرام کمی فکر کرد و بعد جواب داد: «وقتی ماشین خرابه چطوری راه بیفتم؟!»

–  سابقه نداشت ماشینی‌رو تعمیر کنمو زودتر از یک ماه آخ بگه.

–  من بالاخره نفهمیدم، تو تعمیرکاری یا شاگرد مکانیک؟

سینا کارت تعمیرگاهش را به پدرام داد و گفت: «در کاپوتو بزن.»

–  زحمتت می‌شه، خودم درستش می‌کنم.

–  تو اگه تعمیر بلد بودی مسابقه به خاطرت عقب نمی‌افتاد.  

پدرام آهی کشید و گفت: «راستشو بخوای ایندفعه خودم ریپ می‌زنم نه ماشینم!» سینا به جعبه ابزار سنگینی که در دست داشت نگاه کرد و بعد به سمت ماشین خود رفت. پدرام که دور شدن او را از آینه دید؛ سرش را روی فرمان گذاشت و به فکر فرو رفت که سینا در ماشین را باز کرد و روی صندلی جلو نشست.  پدرام نگاهی به او انداخت و گفت: «فکر کردم رفتی.»

–  اشتباه کردی! حالا بگو ببینم چی شده؟

–  دلم گرفته سینا.

–  سپهری هستم!

پدرام بی‌اعتنا به لحن خشک او به حرفش ادامه داد: «هیچکس تو این دنیا نگران من نیست.»

–  خب این طبیعیه، کسی نگران یه حرفه‌ای نمی‌شه!

–  منظورت از حرفه‌ای منم؟!

سینا سری به معنای تایید تکان داد و گفت: «فقط یه حرفه‌ای می‌تونست با من مساوی کنه.»

–  خوشم اومد، همزمان به هردومون نون قرض دادی.

–  حالا حالت بهتر شد؟

–  آره؛ اما هنوزم کسی نگرانم نیست.

–  حالا که انقدر دوست داری همه نگرانت باشن، بی‌عرضه باش!

–  چی؟!

–  بازنده‌ی بی‌عرضه بیشتر بهت میاد تا سالار سرعت.

پدرام برای کنترل خشمش به فرمان ماشین چنگ زد و تا آنجایی که می‌توانست آن را در دستانش فشرد. سینا هم بی‌اعتنا به حال او از ماشین پیاده شد و به سمت ماشین خود رفت که چند متر دورتر پارک شده بود. 

 

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب