نویسنده: نیک جذب

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت هشتم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت هشتم

نوشته: س. م

 

 پدرام که متوجه تغییر حال پسر عمه‌اش شده بود خود را به او رساند و پرسید: «شروین بود؟»

–  آره.

–  چی بهت گفته که اینجوری بهم ریختی؟  

–  هیچی.

صدای شروین که نام حمید را فریاد می‌زد از پشت خط بلند شد. پدرام موبایل را با اخمی برداشت: «الو …»

–  بعد یه ساعت می‌گی الو؟! حالا این خیلی مهم نیست؛ سفارشمو حفظ کردی یا نه؟ الو … حمیدخان؟ چرا حرف نمی‌زنی؟!     

پدرام نگاهی به حمید انداخت و گفت: «حالش خوب نیست.»

–  حالش خیلی‌ هم خوبه، فهمیده با دوستم دارم میام اونجا هُل کرده.

– کدوم دوستت؟

–  برگرد می‌فهمی.

پدرام به پشت سرش نگاه کرد و شروین را دید که کنار پانیذ ایستاده و برای او دست تکان می‌دهد. چند لحظه بعد همه دور یک میز جمع شدند. پدرام به پانیذ سلام کرد و صندلی‌ای برای نشستن او بیرون کشید: «بفرمایید.» شروین به حمید سلام کرد و زمانی‌که جوابی نگرفت پرسید: «خوابی حمیدخان؟!» پدرام تکانی به پسر عمه‌اش داد و او را از فکر بیرون آورد. حمید لبخند کمرنگی به شروین زد و گفت: «عشقتم می‌آوردی.»

–  آوردم.  بعد به پانیذ اشاره کرد. 

حمید با تعجب به پانیذ خیره شد و پرسید: «شما به جای پدرام امتحان دادین؟!» پانیذ در میان بُهت و ناباوری پدرام ورقه‌ی امتحان او را از کیفش درآورد و گفت: «من فقط اسم آقای صالحی‌رو روی این برگه نوشتم.»

پدرام ورقه امتحانی‌اش را از پانیذ تحویل گرفت و هاج و واج به آن خیره شد.

–  ده از ده شدم!!  بعد با دقت به ورقه نگاه کرد و زمانی‌که متوجه تفاوت خط سوالات و جواب‌ها شد گفت:

«این همون برگه‌‌‌‌ی کنار آب سرد کنه؟» و قبل از اینکه به پانیذ فرصت جواب دادن بدهد پرسید: «از کجا می‌دونستین این سوالا تو امتحان میاد؟!» این‌بار شروین مانع حرف زدن پانیذ شد: «من بگم؟» حمید مشتاقانه به دختردایی‌اش خیره شد و گفت: «تو بگو شروین‌ جان.»

–  اول بگو یه پیش غذا بیارن تا بهت بگم. 

پدرام با شنیدن این حرف پس‌گردنی‌ای که از حمید خورده بود را به یاد آورد و با عصبانیت گفت: «پیش غذا نه!»

–  پس بگو غذای مخصوص سرآشپزو بیارن تا برات تعریف کنم.

حمید با اشاره‌ای پیشخدمت را به سوی خود فراخواند و بعد از سفارش غذا و مخلفات به شروین چشم دوخت.

–  هروقت غذارو آوردن برات تعریف می‌کنم. 

پانیذ که حوصله‌اش سر رفته بود گفت: «خودم می‌گم.» بعد برگه‌ی دیگری از کیفش بیرون کشید و ادامه داد: «روی این برگه سوالای ترم چهاریارو می‌بینین و …» پدرام وسط حرفش پرید و با تعجب پرسید: «شما سوالای همه‌ی امتحانارو دارین؟!»

–  معلومه که نه.  بعد پشت برگه را به پدرام نشان داد: «اینجام سوالای خودمونو می‌بینین.» حمید نگاهی سرسری به برگه انداخت و گفت: «اینجا که چیزی ننوشته!» شروین برگه را از پانیذ قاپید و آن را تا نزدیکی چشمان حمید بالا آورد: «خوب نگاه کن؛ استاد از این برگه به جای زیردستی استفاده کرده. پانیذم که حدس زده بود این چیزایی که نصفه و نیمه روی کاغذ افتاده همون سوالای میانترمه،

اونارو با عجله نوشت و بعد از روی صفحه‌ی اصلی کپی گرفت و کپی‌هارو به استاد تحویل داد.» پانیذ دنباله‌ی حرف او را گرفت و رو به پدرام گفت: «وقتی استاد همون سوالارو روی تخته نوشت منم اسمتونو روی اون برگه نوشتم و آخر کلاس همراه برگه‌ی چند تا از دانشجوهای دیگه تحویلش دادم.»

–  اینطور که معلومه استاد جلیلی بد رکبی خورده. 

پانیذ لبخندی زد و پدرام به چالی که روی گونه‌ی او خودنمایی می‌کرد خیره ماند.

 

بعد از خوردن غذا شروین کیف پولش را درآورد و از حمید پرسید: «حساب ما چقدر شد؟» حمید اخمی تحویلش داد و گفت: «از کی تاحالا مهمون پول غذاشو حساب می‌کنه؟!» شروین چند تراول روی میز گذاشت و گفت: «من مهمون نیستم حمیدخان!» حمید پول را به دختر دایی‌اش برگرداند: «شما صاحبِ رستورانی.»  بعد از پدرام خواست او را با شروین تنها بگذارد. پدرام هم که خود منتظر فرصتی برای صحبت با پانیذ می‌گشت؛ خواسته‌ی پسرعمه‌اش را اجابت کرد و درحالی‌که پیشخدمت را به سوی خود فرامی‌خواند؛ پانیذ را به خوردن دسر روی میز دیگری دعوت کرد. حمید که با شروین تنها شده بود بعد از مکثی طولانی دل به دریا زد و پرسید: «پدرام حرفامو بهت رسوند؟»

–  کدوم حرفا؟

–  همونا … یعنی … چطور بگم؟

شروین یک شاخه گل رُز از گلدان بلوری روی میز بیرون کشید و آن را به سمت حمید گرفت و با لحن خاصی پرسید: «با من ازدواج می‌کنی؟»

–  چی؟!

–  پرسیدی چطور بگم؟ منم نشونت دادم!

حمید که از شوخی شروین خوشش نیامده بود، گل را داخل گلدان گذاشت: «یکم جدی باش دختردایی.»

–  مطمئنی که می‌خوای جدی باشم؟

–  یکم! 

شروین لبخندی زد و بعد از مکثی کوتاه گفت: «جوابم منفیه.» 

–  می‌تونم دلیلشو بپرسم؟

شروین مچ دستش را به او نشان داد: «درباره‌ی این زخم چی می‌دونی؟»

–  بهتره از گذشته حرف نزنیم.

–  آره اینطوری برای تو بهتره! آخه توی بی‌عرضه حتی تو ذهنتم نمی‌تونی با عشق من رقابت کنی.

–  خودت بهتر می‌دونی که عشقی در کار نبود.

شروین پوزخندی زد و گفت: «این حرف مادرته؟»

–  مادرم؟!

–  آره مادرت! همونی‌که بعد دوسال هروقت منو می‌بینه، به جای پرسیدن حال خودم حال زخم‌مو می‌پرسه.

–  تو داری به خاطر کسی‌که حتی نرسوندت بیمارستان به من جواب رد می‌دی؟!

شروین با صدای بلند خندید: «این یکی حرف خواهرته.» و قبل از اینکه به حمید اجازه‌ی صحبت بدهد با لحن تحقیرآمیزی گفت: «تو هیچی از اون ماجرا نمی‌دونی حمیدخان.»

–  خب تو بگو تا بدونم.

–  هروقت لیاقت شنیدنشو داشتی برات تعریف می‌کنم.  بعد پول غذا را روی میز گذاشت و به سمت برادرش رفت که با هیجان خاصی قوانین مسابقات اتوموبیل‌رانی را برای پانیذ توضیح می‌داد. پانیذ با دیدن شروین صندلیِ کنار خود را برای نشستن او بیرون کشید؛ اما شروین روی صندلیِ دیگری نشست و سرش را روی شانه‌ی برادرش گذاشت. پدرام نگاهی به صندلی خالی حمید انداخت و پرسید: «چی شده آبجی؟» شروین به مچ دست خود نگاه کرد و گفت: «هیچی؛ فقط …» پیشخدمت به میز آن‌ها نزدیک شد و کارتی را همراه با یک شاخه گل رُز به شروین تقدیم کرد و به سمت میز دیگری رفت. شروین گل را به دستان برادرش سپرد و متن روی کارت را زمزمه‌وار خواند: ” صبر می‌کنم تا لیاقتشو پیدا کنم. ” بعد نگاهی به پانیذ که سر به زیر به حرف‌های پدرام گوش  می‌داد انداخت و لبخندزنان از برادرش پرسید: «درباره‌ی چی حرف می‌زدین؟»

–  درباره‌ی قوانین مسابقه و سرعت …

شروین وسط حرف برادرش پرید و با لحن خاصی پرسید: «سرعت یا سالار سرعت؟» پدرام لبخندی زد و گفت: «هردو.» بعد خاطرات شیرین مسابقات اتوموبیل‌رانی را در ذهنش مرور کرد.

 

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت هفتم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت هفتم

نوشته: س. م

فصل دوم

عمر پاییز به سر آمده بود و دانشجویان رغبتی برای شرکت در کلاس‌ها نداشتند. پانیذ هم که از همه کم حوصله‌تر بود با بی‌میلی وارد کلاس شد و نگاهی به چند دانشجویی که روی تک صندلی‌های دور از هم نشسته بودند انداخت و بعد کنار شروین نشست: «می‌مونی تا استاد بیاد؟»

 –  آره!

 –  بیا ما هم مثل پسرا بریم خونمون.  

 شروین پوزخندی زد و گفت: «یه نگاه به حیاط بنداز.» پانیذ به سمت پنجره رفت و نگاهی به محوطه‌ی بزرگ دانشگاه انداخت و گفت: «با یه ژستی از کلاس رفتن بیرون که فکر کردم تا یه ماه دیگه دانشگاه نمیان؛ نگو رفته بودن استقبال استاد.»  بعد شروع به تقلید حرکات همکلاسی‌هایش کرد. نوید با صدای بلند خندید و گفت: «خوب ادای پدرامو درآوردی.» پانیذ سر جایش میخکوب شد و به شروین چشم دوخت که مشغول پاکنویس کردن جزوه‌اش بود؛ نفس راحتی کشید و سر جایش نشست و به نوید اشاره کرد تا حرفش را تکرار نکند. پدرام در حال گفتگو با استاد سعیدی وارد کلاس شد.

 –  اگه آسون‌تر بگیرین تو همین کلاسم می‌شه پیداش کرد.

 استاد دستی به ریش بلندش کشید و گفت: «نا امیدم کردی.» پدرام که انتظار شنیدن همچین حرفی را از استاد سعیدی نداشت به مِن مِن کردن افتاد. نوید مِن مِن کردن او را مورد تمسخر قرار داد و گفت: «بسپریدش به من استاد؛ قول می‌دم دو روزه پیداش کنم.» استاد به سمت تخته رفت و با خط درشت روی آن نوشت: ” مِن مِن کردن خیلی بهتر از مَن مَن کردن است. ”  بعد به دانشجویی نزدیک شد و به آرامی پرسید: «هفته‌ی پیش تا کجا گفتم؟» دانشجو جزوه‌اش را به او نشان داد و گفت: «تا اینجا، یه تمرین دو نمره‌ای هم داده بودین.»  بعد جزوه را ورق زد و به نُتی که نوشته بود اشاره کرد. استاد جزوه را به سمت خود چرخاند: «خوبه، اما فقط به اندازه‌ی نیم نمره.» بعد نگاهی به کل کلاس انداخت و پرسید: «شما تمرینو انجام ندادید؟» پدرام جزوه‌اش را به خواهرش سپرد و گفت: «تو بگو نوشتم، من می‌گم نرسیدم بنویسم.» پانیذ آهی کشید و گفت: «خوش به حالت شروین؛ ای‌کاش یکی هم پیدا می‌شد هوای مارو داشت.»

 –  دو تا نُت نوشتم، یکیش مال شما.

 شروین جزوه را روی صندلی پانیذ گذاشت و استاد را با صدای بلند به سوی خود فراخواند. استاد به آن‌ها نزدیک شد و جزوه‌ی باز پدارم را برداشت و به دقت آن را بررسی کرد و گفت: «خیلی خوبه خانوم رادمنش، پیشرفت کردین.»  پانیذ با دلهره از استاد تشکر کرد و جزوه را از او پس گرفت. شروین جزوه‌اش را به سمت استاد چرخاند و پرسید: «این چطوره استاد؟»

–  عالیه! آفرین!

شروین در دلش خندید و زمزمه­وار گفت: «نُتی که به کمک سیمین نوشته بشه، بایدم عالی باشه.» بعد با لبخندی از استاد تشکر کرد.  استاد نگاهی پرسشگر به پدرام انداخت و جواب تمرین را از او خواست.

–  نتونستم نُت اون ترانه­رو بنویسم.   

استاد ماژیک را به پدرام سپرد و رو به کل کلاس گفت: «اگه آقای صالحی بتونه نُت این ترانه‌رو بنویسه؛ به هیچکس منفی نمی‌دم و اگه نتونه به همه‌تون منفی می‌دم.» کلاس چند دقیقه‌ در سکوت مطلق فرو رفت تا او نُت مناسبی را روی تخته آورد و رو به روی نوشته‌ی درشت استاد نوشت: ” نوایی نوایی ” همه‌ی دانشجویان به جز نوید، خنده را سر دادند. درست وقتی که پدرام، نام خانوادگی نوید را از روی تخته پاک کرد استاد نگاهی به تخته انداخت و از دانشجویان خواست پدرام را مورد تشویق قرار دهند. بعد ماژیک را از او پس گرفت و گفت:  «یه نمره‌ی منفی برات گذاشتم.»

–  چرا استاد؟!

–  به خاطر دروغی که گفتی.

 –  دروغ؟!

 –  تو به خودت دروغ گفتی که نمیتونی نُت اون ترانه‌رو بنویسی.

 پدرام  نفس راحتی کشید و سر جایش نشست و جزوه‌ای را که روی تک صندلی‌اش رها شده بود باز کرد و سرگرم خواندن نوشته‌ی پانیذ شد. پانیذ با خودکاری صورتی رنگ پایین نُت نوشته بود: «داشتم سکته می‌کردم، به خاطر منفی‌ای که به جای من گرفتی ازت ممنونم و قول می‌دم جبران کنم.» پدرام لبخندی زد و با انرژی به سخنان استاد گوش سپرد. 

 

کلاس که تمام شد شروین به سمت سلف سرویس رفت و در شیشه‌ای آن را به سختی باز کرد و انتهای صف طولانی دریافت غذا ایستاد و به ساعت دیواری بالای بوفه خیره شد. هر چند دقیقه صف تکان نامحسوسی می‌خورد و حوصله‌ی او را بیشتر سر می‌برد. با خود قرار گذاشت از این فرصت به خوبی استفاده کند و به جای نگاه کردن به ساعت دیواریِ سلف به جزوه‌اش نگاهی بیندازد و خود را برای امتحانی که در پیش داشت محیا کند. ده صفحه‌ای را خواند و نگاهی به موبایلش انداخت که پیامکی از طرف پدرام روی آن ظاهر شد: ” میای بریم رستوران حمید؟ “شروین شماره‌ی برادرش را گرفت و پرسید: «میانترم ساعت بعد یادت رفته که می‌خوای بری رستوران؟!» 

–  هم میانترمش یادمه هم تهمتی که بهم زد.

–  چه تهمتی؟! استاد جلیلی فقط یه سوال ازت پرسید!  

–  جمله‌اش سوالی نبود شروین، بهم گفت تقلب کردی.

–  سرکلاس درباره‌اش حرف می‌زنیم.

–  من سر اون کلاس نمیام، خداحافظ. 

شروین موبایل و جزوه را با هم داخل کیفش انداخت و غذایش را گرفت و روی صندلیِ کنار بوفه نشست و به بطری‌های رنگارنگ دوغ و نوشابه درون یخچال شیشه‌ای خیره شد و گفت: «اگه استاد جلیلی پدرامو حذف کنه منم درسمو حذف می‌کنم؛ اینطوری ترم بعد می‌تونیم با هم این درسو برداریم.» بعد لبخند کم رنگی زد و به غذایش چشم دوخت. 

پدرام نگاهی به سلف سرویس انداخت و به سمت آب سرد کن که بالای سرِ گل‌های همیشه بهار نگهبانی می‌داد رفت؛ مشتی آب نوشید و خواست دستش را با شالگردنش خشک کند که صدای پانیذ او را از این کار منصرف کرد.

–  آقای صالحی.

پدرام دستمال کاغذی را از دستش گرفت و با لبخندی از او تشکر کرد. پانیذ کاغذی را به سوی او گرفت و گفت: «می‌شه جواب این سوالارو برام بنویسین؟»

–  البته! بعد خودکاری از جیبش بیرون کشید و همزمان با توضیح کامل؛ پاسخ سوالات را نوشت و برگه را به او برگرداند: «لطفا به استاد جلیلی بگین، صالحی درسشو حذف کرد.» بعد از دانشگاه بیرون رفت و پانیذ را در میان بُهت و ناباوری تنها گذاشت.   

 

دقایقی بعد؛ استاد جلیلی که از گره‌ی ابروهای پرپشتش مشخص بود به هیچ وجه امتحان آن روز را به آینده موکول نمی‌کند وارد کلاس شد و از دانشجو‌ها خواست برگه‌ای درآورند و سوالاتی را که او روی تخته می‌نویسد، یادداشت کنند. شروین با ناراحتی برگه‌ای از دفتر کلاسوری‌اش جدا کرد و به صحبت‌های همکلاسی‌هایش گوش سپرد. یکی می‌گفت:» هفته‌ی بعد امتحان بگیرین استاد.» دیگری می‌گفت: «اصلا میانترم نگیرین.» استاد هم بی‌اعتنا به آن‌ها سوالات را روی تخته می‌نوشت. نوید ورقی از دفتر هوشنگ جدا کرد و گفت: «حضور، غیاب می‌کردین بعد امتحان می‌گرفتین.» استاد جلیلی به سمت نوید برگشت گفت: «از روی ورقه‌هاتون حضور و غیاب می‌کنم.»

  –  حالا از چند نمره‌س استاد؟ 

استاد زیر آخرین سوال نوشت: ” از ده نمره. ” بعد به ساعت مچی‌اش نگاهی کرد و گفت: «نیم ساعتِ دیگه ورقه‌هارو جمع می‌کنم.»  پانیذ سوالات را دست و پا شکسته جواب داد و به برگه‌ی خالی ِشروین نگاه کرد: «چرا نمی‌نویسی؟» شروین سرش را روی برگه گذاشت و گفت: «نباید می‌رفت.»

–  قول می‌دم درستش کنم … 

استاد با ماژیک ضربه‌ای به میزش زد و گفت: «مشورت نکنید.» آن‌ها لحظه‌ای به استاد چشم دوختند و بعد سرشان را پایین انداختند. پانیذ هر سوالی را که جواب می­داد؛ نگاهی هم به برگه‌ی خالی شروین می‌انداخت. می‌دانست اگر چیزی به او نگویید تا آخر کلاس هم جوابی روی آن برگه نمی‌نویسد برای همین با پاشنه‌ی کفش روی پای شروین کوبید و زمانی‌که جیغ او به هوا رفت به استاد نگاه کرد و در دلش گفت: «یادم نبود کفش پاشنه بلند پامه.» استاد به شروین که درد در چهره‌اش موج می‌زد خیره شد و پرسید: «اتفاقی افتاده خانوم صالحی؟!» شروین دستانش را روی پهلوی راستش گذاشت و گفت: «چیزی نیست استاد، کلیه‌م یه لحظه گرفت!» و بعد طوری که فقط پانیذ بشنود گفت: «کلیه‌ی وجودم درد گرفت.» استاد نگاهی به موبایلش که در حال زنگ خوردن بود انداخت و از کلاس خارج شد. پانیذ هم از این فرصت استفاده کرد و از شروین پرسید: «برای چی نمی‌نویسی؟!»

–  برای داداشم. 

–  داداشم داداشم داداشم، تو هم کشتی مارو با این داداشت. ببین چی دارم بهت می‌گم؛ تو این امتحان کمتر از هشت بگیری دیگه حق نداری بهم بگی دوستم! فهمیدی؟ شروین نگاهی حاکی از تعجب به او انداخت و خواست چیزی بگوید که استاد وارد کلاس شد و گفت: «انقدر باهم مشورت نکنید.» وقتی صدای خنده‌ی دانشجویان بلند شد گفت: «ورقه‌هارو آخرکلاس تصحیح می‌کنم تا با هم بخندیم.»

 

از طرفی پدرام در رستوران فوق‌العاده زیبای پسرعمه‌اش منتظر بود تا پیشخدمت، میز را بچیند و او را با غذاهای ایتالیایی تنها بگذارد. پیشخدمت بعد از چیدن میز نگاهی به آن انداخت و زمانی‌که از اشتها آور بودنِ چیدمان روی آن مطمئن شد به سمت میز دیگری رفت. پدرام قاشقی از غذا برداشت و آن را تا نزدیکی دهانش آورد که سوزش عجیبی در پس گردنش حس کرد؛ او با عصبانیت برگشت و حمید را روی به روی خود دید: «پس گردنی پیش غذای جدیدتونه؟» حمید روی صندلی کنار پدرام نشست و پرسید: «چرا دختر دایی‌رو نیاوردی، تک خور؟»

–  بیارمش تا با این پیش غذا ازش پذیرایی کنی؟

–  دستم بشکنه اگه همچین کاری کنم. 

–  الهی آمین.

حمید کمی به جلو خم شد و پیشانی او را بوسید و گفت: «قربون پسردایی نازک نارنجیم برم.»

–  الهی آمیـــــــن.

حمید تک خنده‌ای کرد و گفت: «شروین می‌دونست میای اینجا و نیومد؟»

–  آره.  

–  به خاطر اون حرفا ازم دلخوره؟

–  می‌ذاری غذامو بخورم یا نه؟

حمید شماره‌ی شروین را گرفت تا از او عذرخواهی کند اما کسی جواب نداد. به صفحه‌ی گوشی خیره شد و با تردید پرسید:«همه‌ی حرفامو بهش گفتی؟» پدرام قاشقی از غذا خورد و گفت: «خوشمزه‌س.»

–  جواب منو بده.

پدرام از روی صندلی بلند شد و کیف پولش را از جیب شلوارش درآورد: «حساب ما چقدر شد؟» حمید ببخشیدی گفت و از او دور شد و روی صندلی دیگری نشست و به پیشخدمت سفارش کرد به مشتریان بعدی بگوید آن میز رزرو شده است. با خود فکر ‌کرد چطوری بدون پس گرفتن حرف‌هایش، از شروین عذرخواهی کند. به دنبال جواب بود که صدای موبایلش بلند شد. نگاهی به گوشی انداخت و زمانی‌که اسم شروین را روی آن دید مشتاقانه جواب داد: «سلام دختر دایی.»

–  سلام حمیدخان. ببخشید جواب ندادم، سر کلاس بودم. 

–  آخرش منو با این مدل صدا کردنت جوون مرگ می‌کنی. آخه چرا می‌گی خان؟

–  انتظار داری بگم جان؟ پسرای این دوره زمونه چه توقعاتی از آدم دارنا. واه واه.  بعد با صدای بلند خندید.

–  خداروشکر خیلی شنگولی.

–  شنگول، منگول، حبه‌ی انگور؛ یه قصه برام بگو تا صدات کنم حمیدجان.  

–  امروز امتحان داشتی دختر دایی؟

–  از کجا فهمیدی؟!

–  آخه قاطی کردی عزیزم. 

شروین خندید و گفت: «داداش اونجاست؟»

حمید سرش را به سمت پدرام چرخاند: «آره، می‌گفت ازم دلخوری …»

–  آره ازش دلخورم؛ نمی‌دونی چطوری خون به جیگرم می‌کنه.  

–  الهی من بمیرم اینارو نشنوم. 

–  … 

–  الو … شروین جان؟ الو … چرا حرف نمی‌زنی؟

–  دارم از مردنت جلوگیری می‌کنم.

–  دیگه غصه نخوریا؛ اگه غصه بخوری من می‌میرم.

–  مگه دوستم می‌ذاره من غصه بخورم؟ اگه بدونی امروز برام چی‌کار کرد …  

حمید دستش را روی گوشی گذاشت با خود زمزمه کرد: «باید حدس می‌زدم پای یکی دیگه وسطه که پدرام از جواب دادن طفره می‌ره.»  بعد موبایل را به گوشش چسباند و با دقت به حرف­های شروین گوش سپرد. 

–  فکرشم نمی‌کردم جرات همچین کار‌یو داشته باشه. باورت می‌شه به جای پدرام امتحان داد؟ بهش بگو از ده نمره ده شده.

حمید آهی از اعماق وجودش کشید و گفت: «خیلی دوسش داری؟»

–  قبلا دوسش داشتم اما حالا عاشقشم. 

حمید به سختی گوشی را در دستش نگه داشت و گفت: «خداحافظ دختر دایی.»

–  انقدر بدم میاد از کسایی که قبل من خداحافظی می‌کنن.

–  خب اول تو خداحافظی کن دختر دایی.  بعد گوشی را روی میز گذاشت و گوش‌هایش را با دستانش گرفت تا صدای او را نشنود.

 

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت ششم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت ششم

نوشته: س. م

 

شروین که می‌خواست خاطره‌ی تلخ صبح را از ذهن برادرش بزداید؛ آستین‌هایش را بالا زد و غذای مورد علاقه‌ی او را پخت و بعد از چیدن میز، همه را به آشپزخانه فراخواند. پدرام بدون اینکه روی صندلی بنشیند قاشقی از قورمه سبزی خورد و گفت: «یه چیزی کم داره.» شروین صندلی را برای مادرش بیرون کشید و پرسید: «نمک؟» و بعد زیر چشمی به مادر خیره شد که با اخم به او می‌نگریست. پدرام سری به معنای نفی تکان داد و گفت: «نمک داره؛ سوییچتو بده برم دوغ بگیرم.»  

–  تو جیب پالتومِ، برو برش دار.

پدرام به سمت راهرو رفت و خواست سوییچ را از جیب پالتوی خواهرش بیرون بکشد که دستش به قرص فلوکستین خورد.  نام قرص را از بَر کرد و به اتاق خود رفت و شماره‌ی یکی از دوستان قدیمی ِ پدرش را که روانپزشک بود گرفت.

–  سلام عمو رامین؛ پدرامم.

–  سلام جانم.

–  عمو می‌تونم یه سوال ازتون بپرسم؟  

–  حتما جانم.

پدرام در نیمه باز اتاقش را چِفت کرد و گفت: «فلوکستین چه کوفتیه؟»

–  یه نوع قرص ضدافسردگیه عموجان.

–  افسردگی؟! امکان نداره؛ اون به اندازه‌ی دو نفر شاده.

–  گاهی شاد بودن فقط نقابیه برای پنهون کردن غمِ آدما.  

–  حالا من چی‌کار کنم عمو؟

–  بهش توجه کن؛ به حرف دلش گوش بده و راضیش کن بیاد مطبم. 

–  سعی خودمو می‌کنم.

–  موفق باشی عموجان، خدانگهدار.

–  ممنون، خداحافظ.  بعد گوشی را قطع کرد و با خود گفت: «امکان نداره شروین افسرده باشه.» در همان زمان شروین بدون در زدن وارد اتاق برادرش شد و با کنجکاوی پرسید: «با کی حرف می‌زدی که اینطوری هُل کردی؟» پدرام از روی تخت بلند شد و رو به روی او ایستاد و چند ضربه‌ی آرام به در نواخت و پرسید: «یاد گرفتی آبجی؟» شروین از اتاق بیرون رفت و در را محکم به هم کوبید. صدای عمو رامین به ذهن پدرام هجوم آورد و او را مورد ملامت قرار داد. خواست در را باز کند و با خواهرش حرف بزند که صدای او را از پشت در شنید: «اجازه هست بیام سوییچو ازت بگیرم؟» پدرام در را به آرامی گشود و با ملایمت گفت: «شما چرا بیای؟ خودم میام تقدیم می‌کنم.»

–  مسخره می‌کنی؟

پدرام سوییچ را در دست او گذاشت و چیزی نگفت.

–  کی شیپور جنگو زدن من نشنیدم؟!

–  منم نشنیدم.

صدای مادر به اعتراض بلند شد: «شام یخ کرد.»

–  برو شامتو بخور که مغزت راه بیفته و بفهمی تا ماه دیگه به این سوییچ نیاز داری قهرمان. شروین این را گفت و قدمی به سمت اتاقش برداشت که زمزمه‌های برادرش را شنید: «چطوری کمکت کنم؟»

–  اونی که کمک می‌خواد من نیستم.

–  شنیدی چی گفتم؟!

–  انقدر بلند با خودت حرف می‌زنی مامانم از آشپزخونه صداتو می‌شنوه، من که کنارتم.  

–  برای همیشه؟

–  خودتو لوس نکن، سوییچو بهت نمی‌دم. 

پدرام دست خواهرش را گرفت و ملتمسانه گفت: «آبجی اگه مشکلی داری به خودم بگو.» شروین لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: «یاد مسابقه‌ی آخر ماه افتادی مهربون شدی؟»

–  می‌خوای بگی قبل از این نامهربون بودم؟!

مادر بشقابش را از روی میز برداشت و گفت: «تو همیشه مهربونی پسرم؛ برای همینم همه ازت سوءاستفاده می‌کنن.» پدرام سرش را به سمت آشپزخانه چرخاند و پرسید: «منظورتون چیه؟»  شروین قبل از اینکه مادر دهانش را باز کند گفت: «آقای باقری زنگ زد خونه تا ازت بخواد برای معده دردش قرص بگیری.»

–  خب چرا بهم نگفتی؟

–  اومدم بگم، تو نذاشتی. شروین این را گفت و به اتاقش رفت و درحالی‌که دکمه‌های مانتویش را می‌بست به هال برگشت. نگاهش را به اطراف چرخاند و مادر را دید که دستانش را روی اُپن ستون کرده و به او می‌نگرد. کفش‌های پاشنه بلندش را پوشید و گفت: «نیم ساعت دیگه برمی‌گردم.»  بعد وارد راه­پله شد که گفتگوی آقای باقری و برادرش را شنید: «چرا هر وقت چیزی می‌خواین سراغ منو می‌گیرین؟»

–  چون تو رو مثل پسر خودم می‌دونم.

–  مثل پسرتون یا نوکرتون؟

–  این چه حرفیه پسرم؟!

–  پسرتون نیم ساعت دیگه از باشگاه میاد؛ من صاحب خونتونم. بعد به سرعت از پله ها پایین آمد و با شروین رو به رو شد که با سوییچ بازی می‌کرد. نفسش که جا آمد با فریادی از خواهرش خواست وارد خانه شود اما او بی‌اعتنا به فریاد برادرش راهی داروخانه شد. 

 

شروین با قرص معده به خانه برگشت و آیفون منزل آقای باقری را زد. صدای دورگه‌ی شاهین از آیفون پخش شد: «کیه؟»

–  منم، بیا قرص باباتو بگیر.

–  بیارش بالا.

شروین که از کوره در رفته بود گفت: «حواست باشه داری با شروین حرف می‌زنی نه پدرام؛ بیا قرصو بگیر تا نیومدم خونه‌رو  روی سرت خراب نکردم.» شاهین تک خنده‌ای کرد و گفت: «تهدید نکن بچه.»  بعد گوشی آیفون را گذاشت و خود را به شروین رساند که دست به کمر کنار در پارکینگ ایستاده بود.  شاهین نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت و گفت: «خونه‌رو خراب کن ببینم.»

–  حالا که خودت اومدی پایین خرابش نمی‌کنم.

شاهین قرص را از دستان او بیرون کشید و گفت: «دفعه بعد باید خودت بیارش بالا، فهمیدی؟»

–  من فهمیدم اما مثل اینکه تو حرف منو نفهمیدی.

–  برو بچه.   

شروین به سرعت به زیر زمین رفت و با تفنگ شکاری خاک گرفته‌ای برگشت و شکم شاهین را نشانه گرفت: «حالا کی بچه‌اس؟»

–  فکر کردی این عتیقه بزرگت می‌کنه؟

–  شاید منو بزرگ نکنه؛ اما حتما تو رو کوچیک می‌کنه. این را گفت و با تمام توانش قنداق تفنگ را به شکم او کوبید.  فریاد شاهین به هوا رفت و قرص از دستش به زمین افتاد.  شروین پوزخندی زد و گفت: «اجازه می‌دم خودتم از این قرص استفاده کنی.»

–  می‌کشمت.

شروین تفنگ را آماده‌ی شلیک کرد و گفت: «باید ببینیم سرعت تو بیشترِ یا سرعت انگشت من که روی ماشه‌اس.» پدرام از پنجره‌ی اتاقش نگاهی به حیاط انداخت و خواهرش را دید که تفنگ شکاری را به سمت شاهین نشانه رفته است. با دستپاچگی پنجره را گشود و داد زد: «چی‌کار می‌کنی دیوونه؟»

–  دارم ادبش می‌کنم، کاری که پدر و مادرش نکردن.

شاهین که دردش کمی آرام گرفته بود با نفرت به شروین نگاه کرد و گفت: «خفه شو.»

–  شنیدی چی گفت؟

پدرام به سرعت خود را به آن‌ها رساند و خواست تفنگ را از شروین بگیرد که او گامی به عقب برداشت و گفت: «تا نَگه غلط کردم؛ این تفنگ از دستم جدا نمی‌شه.» پدرام کمی فکر کرد و گفت: «اگه من به جاش بگم، قبوله؟» شاهین نگاه تحقیرآمیزی به پدرام انداخت و رو به شروین پوزخند زد. شروین سر اسلحه را به طرف برادرش گرفت: «خُب بگو.» پدرام بعد از مکثی طولانی غرورش را زیر پا گذاشت و گفت: «غلط کردم.» شروین به سمت شاهین برگشت: «حالا نوبت توئه.»

–  فکر کردی این عتیقه شلیکم می‌کنه؟

شروین گلوله­ای هوایی شلیک کرد و با عصبانیت داد زد: «بگو.»

شاهین بدون اینکه خودش را ببازد انگشت اشاره را روی پیشانی‌اش گذاشت: «اگه می‌تونی به اینجا شلیک کن.»  بعد قاه قاه خندید.  پدرام نگاهی از روی نگرانی به خواهرش انداخت و پرسید: «همه‌­ی این کارا به خاطر یه قرص معده‌اس؟» شروین قرص ضد افسردگی را از جیبش درآورد و جواب داد: «به خاطر این قرصه داداشم؛ من از دست تو دیوونه شدم.» شاهین که ترس در وجودش رخنه کرده بود گفت: «دیوونه شدی؟! یعنی چی؟» شروین نوک تفنگ را روی پیشانی او گذاشت و جواب داد: «یعنی آخرین خواسته‌تو بگو»  بعد شروع به شمردن کرد.

–  یک، دو، سه …

–  غلط کردم؛ غلط کردم دست از سرم بردار دیوونه.

شروین سر تفنگ را رو به زمین گرفت و قرص معده را به دست او سپرد و زمزمه وار گفت: «آخیش، دلم خنک شد.» شاهین به سرعت از آن­ها فاصله گرفت و وارد ساختمان شد. پدرام تفنگ را با احتیاط از دستان خواهرش جدا کرد: «فکر کنم به اندازه‌ی کافی ادب شد.» شروین قرص فلوکستین را به برادرش داد و گفت: «اینم با آشغالا بذار دم در.»

– لازمش نداری؟

–  یعنی انقدر خوب نقش بازی کردم تو هم باورت شد دیوونم؟! 

پدرام آه سردی کشید و به سمت خانه گام برداشت.

–  می‌خوای کمکم کنی؟

پدرام با اشتیاق به سمت او برگشت و گفت: «معلومه آبجی.» شروین شماره‌ی دوستش را گرفت و گوشی را روی بلندگو گذاشت: «سلام سیمین جون، تحقیقت به کجا رسید؟ به این زودی تمومش کردی؟ آفرین. گفتی این قرصارو برای درس کدوم استاد خریدی؟ آها استاد رحمانی. امیدوارم بالاترین نمره‌رو ازش بگیری. راستی یه بسته از قرصا پیش من جا مونده. چشم دوستم، نگه‌ش نمی‌دارم. خداحافظ.» بعد گوشی را قطع کرد و منتظر واکنش برادرش ماند. پدرام که با شنیدن حرف­های سیمین از پشت تلفن خیالش راحت شده بود گفت: «سوییچو بده ماشینو بیارم تو پارکینگ.» شروین ابرویی بالا انداخت و به سمت خانه رفت.

–  هلش بدم بیارمش تو پارکینگ؟!

شروین با صدای بلند خندید و سوییچ را به آرامی به سمت برادرش پرت کرد. پدرام سوییچ را در هوا قاپید و گفت: «بعد مسابقه‌ی آخر ماه بهت برش می‌گردونم.» شروین شانه­ای بالا انداخت و به سمت پله‌ها رفت. پدرام هم  به زیرزمین رفت و تفنگ را در صندوقی که یادگاری‌های پدر را در آن نگه می‌داشت؛ گذاشت و درش را قفل کرد.  بعد ماشین را به داخل پارکینگ راند و خواست وارد خانه شود که بطری بزرگ دوغ تالاپی از روی صندلی عقب پایین افتاد و او را متوجه خود ساخت. بطری را برداشت و با صدای بلند به تمام وقایع آن روز خندید. 

 

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب