نویسنده: نیک جذب

ناخوشکده‌ی افکار

فکر منفی

ناخوشکده‌ی افکار

احساس بدی در ذهنم غوطه ور است هر لحظه نگران‌ترم می‌کند. خسته شدم از بس به فرداهای غم انگیزی فکر کردم که بالاخره خواهند آمد. شاید غم نزدیک شده است اما نه انگار من نزدیکش شدم. شاید هم دیگران مارا به هم رسانده اند.

چه احساس ناخوشایندی است عزاداری برای آینده و کشتن فرصت شادی در لحظه. هیچ یک از آنهایی که ترس و دلهره را به ذهنم هدیه دادند نمی‌بخشم. همه‌ی حرف‌هایشان بوی قحطی و فقر می‌داد. حرفهایتان ارزانی خودتان باشد به من سکوت را هدیه دهید تا کمی آرام شوم.

چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانستم با فشار دادن یک دکمه تمام خبرهای بد جهان را نشنیده رد کنم. چقدر خوب می‌شد که به جای نالیدن از نداری در گوش همگان از داشته‌ها می‌گفتید و دلم را کمی شاد می‌کردید.

می‌گویید گرما آزار دهنده و آب نیست؛ پول کم و بزهکار زیاد است. چه می‌شود اگر کمی بهتر ببینید و بگویید خورشید همچنان با انرژی می‌تابد تا سیب شیرین و دانه های انار سرخ تر شود؟!

دلم از بس با هر خبری هُری ریخت می ترسد از هر کسی که صدایی دارد و از هر صدایی که خبری می‌دهد. می‌دانم خبر خوش دادن هنری است بی‌خریدار. همه افسرده و دل مرده و بیمار و بزهکارند به گفته‌ی اخبار. حق دارد آدم هوشیار که نخواهد بیدار شود و ببیند بر غم دلش یک خبر دیگر شده تلنبار.

این روزها نیازی به کلاغ نیست که خبر شوم دهد. همه در دادن اخبار بد استاد شدند. هر سلامی بدهی با جوابی دلهره آور همراه است‌.

دوست دارم به همه‌ی آنان که می‌گویند ما هم جوان بودیم بگویم: خوش به حالتان زمانی جوان بودید ما کلا جوانی نداشتیم راستی جوانی چه شکلی است؟ دلم خبر خوش می‌خواهد به همین قانعم که به خاطر بارش بی‌سابقه و تخریب خانه‌ای در روستای فلان، مدرسه‌ها تعطیل شوند تا منم با شادی کودکی که از تعطیلی خوشحال است شاد شوم.

دیگر حوصله زندگی کردن در این ناخوشکده‌ی افکار را ندارم، باید سر به کوه و بیابان بگذارم که هیچ خبری گوش‌هایم را نیازارد. می‌روم تا خودم یک خبر ناگوار شوم.

حال میفهمم چرا صبح نمی‌خواستم  بیدار شوم. با این همه احوال بد و اخبار بدتر از آن حق دارم اگر نخواهم صد سال بیدار شوم.

نویسنده: س.م

فکر ابری

حال و احوالتون چطوره بعد خوندن این متن؟ حالتون گرفته شد؟ فقط میخواستم عملا تاثیر غُرغُر کردن رو ببنید. برای اینکه حالتون خوب بشه شعر زیرو بخونید.

شعر شکر خدا را

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

داستان مرگ فلسفی

داستان مرگ فلسفی

نویسنده: س.م

داستان مرگ
داستان مرگ

فیلسوف استخوان انگشت اشاره ­­اش را از دست چوپان درآورد و گفت: «تا پایان ابدیت چیزی نمانده.» چوپان با سنگ تیزی، روی استخوان دست خود، چند سوراخ ایجاد کرد و گفت: «شاید نی­ِ خوبی شود و صدایش ما را به دورانِ قبل از مرگ ببرد.» فیلسوف حرف خود را با تاکید تکرار کرد: «تا پایان ابدیت چیزی نمانده!»

  • پایان ابدیت؟! چه وقت به پایان می­رسد؟
  • وقتی زندگی، از مرگ به ارث برسد!

چوپان فوتی در استخوانش کرد؛ صدای خوشایند نی، از آن برنخاست. استخوان را به گوشه ­ای پرت کرد و پرسید: «چه کسی آن را به ارث می­برد؟»

  • مردگان!
  • پس روزی که ابدیت بمیرد؛ ما زنده خواهیم شد؟

فیلسوف با دو سوراخِ وسط جمجمه­ اش، تظاهر به نفس کشیدن کرد و پاسخ داد: «آری! و دوباره گرمای خورشید روی پوست­مان و حرکت آب را زیر پای­مان احساس خواهیم کرد.»

  • و همینطور درد را؛ اگر قرار باشد همان زندگی را تکرار کنیم، من سهم ارثم را به تو می­بخشم تا گوسفندان را به چرا ببری و نم علف­های خیس را لای انگشتان پایت احساس کنی و در میان صدای خوشِ نی؛ طعم خورده شدن دست­رنجت، توسط گرگ­ها را بچشی و عزادار خوشی­هایت شوی.
  • چیزی که از آن تو نیست، نمی­توانی ببخشی و زمانی که از آن تو شود؛ دیگر مرا نخواهی یافت.

چوپان استخوان دستش را از روی زمین برداشت و با آن به فیلسوف اشاره کرد: «اما تو گفتی، زندگی از مرگ به ارث می­رسد و مردگان صاحب آن هستند؛ ما نیز مرده ­ایم! پس می­توانم آن را ببخشم.»

فیلسوف به فکر فرو رفت و بعد از دقایقی گفت: «درست است که تا پایان ابدیت چیزی نمانده اما آن چیز اندک، ممکن است هزار سال طول بکشد! تا آن زمان طبیعت اجزای ما را به اجزای خودش بخشیده است و دیگر تو و من، تو و من نیستیم که وارث مرگ باشیم! بلکه بخشی از درخت، خاک، سنگ یا حتی پر پروانه ­ای هستیم؛ در آن زمان ما جزئی از حیات خواهیم بود.»

  • پس زندگی را در جزئی دیگر تجربه می­کنیم؛ ای کاش من جزئی از یک نی باشم.
  • و من جزئی از یک کتاب!

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

دلنوشته های بچه های عصر ارتباطات

دلنوشته های بچه های عصر ارتباطات

شیفت دیلیت
دلنوشته شیفت دیلیت

گاهی اوقات دلم میخواد خودمو از این دنیا پاک کنم. یه شیفت دیلیت ساده و بعدش همه چیز میره به اونجایی که هیچی نیست. هیچ اثری ازم باقی نمی مونه؛ هیچکسی نگرانم نمیشه و دنبالم نمیگرده چون من بطور کامل از ذهن و قلب شون پاک شدم. نه من موندم نه چیزی که اونارو یاد من بندازه، طوری که انگار از روز اول به دنیا نیومده بودم! آخ که چقدر خوب می شد اگه دنیام یه شیفت دیلیت ساده داشت.

س.م

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب