داستان مرگ فلسفی

این مطلب را به اشتراک بگذارید


داستان مرگ فلسفی

نویسنده: س.م

داستان مرگ
داستان مرگ

فیلسوف استخوان انگشت اشاره ­­اش را از دست چوپان درآورد و گفت: «تا پایان ابدیت چیزی نمانده.» چوپان با سنگ تیزی، روی استخوان دست خود، چند سوراخ ایجاد کرد و گفت: «شاید نی­ِ خوبی شود و صدایش ما را به دورانِ قبل از مرگ ببرد.» فیلسوف حرف خود را با تاکید تکرار کرد: «تا پایان ابدیت چیزی نمانده!»

  • پایان ابدیت؟! چه وقت به پایان می­رسد؟
  • وقتی زندگی، از مرگ به ارث برسد!

چوپان فوتی در استخوانش کرد؛ صدای خوشایند نی، از آن برنخاست. استخوان را به گوشه ­ای پرت کرد و پرسید: «چه کسی آن را به ارث می­برد؟»

  • مردگان!
  • پس روزی که ابدیت بمیرد؛ ما زنده خواهیم شد؟

فیلسوف با دو سوراخِ وسط جمجمه­ اش، تظاهر به نفس کشیدن کرد و پاسخ داد: «آری! و دوباره گرمای خورشید روی پوست­مان و حرکت آب را زیر پای­مان احساس خواهیم کرد.»

  • و همینطور درد را؛ اگر قرار باشد همان زندگی را تکرار کنیم، من سهم ارثم را به تو می­بخشم تا گوسفندان را به چرا ببری و نم علف­های خیس را لای انگشتان پایت احساس کنی و در میان صدای خوشِ نی؛ طعم خورده شدن دست­رنجت، توسط گرگ­ها را بچشی و عزادار خوشی­هایت شوی.
  • چیزی که از آن تو نیست، نمی­توانی ببخشی و زمانی که از آن تو شود؛ دیگر مرا نخواهی یافت.

چوپان استخوان دستش را از روی زمین برداشت و با آن به فیلسوف اشاره کرد: «اما تو گفتی، زندگی از مرگ به ارث می­رسد و مردگان صاحب آن هستند؛ ما نیز مرده ­ایم! پس می­توانم آن را ببخشم.»

فیلسوف به فکر فرو رفت و بعد از دقایقی گفت: «درست است که تا پایان ابدیت چیزی نمانده اما آن چیز اندک، ممکن است هزار سال طول بکشد! تا آن زمان طبیعت اجزای ما را به اجزای خودش بخشیده است و دیگر تو و من، تو و من نیستیم که وارث مرگ باشیم! بلکه بخشی از درخت، خاک، سنگ یا حتی پر پروانه ­ای هستیم؛ در آن زمان ما جزئی از حیات خواهیم بود.»

  • پس زندگی را در جزئی دیگر تجربه می­کنیم؛ ای کاش من جزئی از یک نی باشم.
  • و من جزئی از یک کتاب!

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code