جشن تولد خاص

این مطلب را به اشتراک بگذارید


جشن تولد خاص

نوشته: س.م

داستان تولد خاص

امروز روز تولدمه اما خیلی خوشحال نیستم چون می دونم امسال هم از مامان و بابام کتاب کادو می گیرم. انگار قراره من به تنهایی سرانه مطالعه کشور رو بالا ببرم. آقا یکی نیست بگه من انقد کتاب خوندم بالا آوردم تا کی هر کتابی که حوصله خوندنش رو ندارین به اسم کادو بهم میدین و خلاصشو ازم میخواین. اگه خیلی دوست دارین آخر داستانو بدونید زحمت خوندنش رو هم خودتون بکشین. اصلا امسال بیرون خونه با دوستام جشن میگیرم اینطوری بهتره. از مامان خیالم راحته چون میدونم امروز حوصله تر و تمیز کردن خونه رو نداره اما ممکنه بابا مخالفت کنه آخه میگه جشن تولد رو همیشه باید توی خونه گرفت. بهتره به چیزهای منفی فکر نکنم و برم خبر خوش مهمونی رو به دوستام بدم و بعد به بابام بگم اینطوری تو عمل انجام شده قرار میگیره و نمیتونه مخالفت کنه.

به دوستام زنگ زدم و باهاشون تو سینما سه بعدی قرار گذاشتم. می خواستم جشن تولد امسالم با سالهای دیگه فرق داشته باشه. حاضر شدم برم سر قرار که بابام پرسید کجا می ری دخترم؟ دلم نیومد بگم میخوام روز تولدمو بیرون خونه و با دوستام بگذرونم‌. گفتم: می خوام با دوستام برم خرید شاید سینما هم رفتیم‌. دو تا تراول بهم داد و گفت هوا تاریک نشده برگرد. با لبخند ازش خداحافظی کردم. خوشحال بودم پول ریخت و پاشمون هم جمع شده بود پیش به سوی شادی.

توی سینما خیلی خوش گذشت. مژگان  ثانیه ای دوبار جیغ میزد و ما از بس بهش خندیده بودیم دل درد گرفتیم. به دوستام نگاه کردم و گفتم بعد سینما بستنی می چسبه اونام با خوشحالی گفتن نچسبیدم دو تا میخوریم که حسابی بچسبه. تو کافی شاپ کادوها رو بهم دادن و خواستن که وقتی رسیدم خونه بازشون کنم. کم کم داشت شب می شد و باید خودمو به خونه می رسوندم ازشون خداحافظی کردم و تا خانه با دربست آمدم. به پدرم که رو به روی تلویزیون نشسته بود و روزنامه می خواند سلام کردم و منتظر ماندم به خاطر دیر رسیدنم چیزی بگوید اما جز علیک سلام چیزی نگفت. برای مادرم که در آشپزخانه بود دستی تکان دادم و به اتاق خودم رفتم. جعبه های کادو را باز کردم. ادکلن و لاک و زیور آلات بود. همه را دوست داشتم. زیر لب گفتم به این میگن تولد. بعد اتاقم را به دنبال کادوی پدر و مادرم یا همان پرفروشترین کتاب های سال گشتم اما چیزی پیدا نکردم. فکر کردم‌ حتما باهم قرار گذاشتند سر شام غافلگیرم کنند.

شام خوردیم خبری نشد وقت خواب رسید باز هم خبری نشد. پیش خودم گفتم کادوی تولد آنقدرها هم مهم نیست اینکه روز تولدت را به یاد داشته باشند آن هم بدون آنکه تو به آنها یادآوری کنی مهم است. یادم آمد در تمام جشن تولدهایم پدر و مادرم اولین کسی بودند که به من تبریک می گفتند. و یادم آمد امروز خودم به همه ی دوستانم خبر دادم که تولدم را بیرون خانه جشن میگیرم. هیچکدام به رویشان نیاورده بودند که روز تولدم را به خاطر نداشتند. پدر و مادرم نباید روز تولدم را فراموش می کردند. با عصبانیت کادوی دوستانم را جمع کردم تا داخل کشو قرار دهم که دو کتاب جدید به چشمم خورد.

همزمان صفحه اول هر دو کتاب را باز کردم. مثل هر سال پدر و مادرم یک جمله را نوشته بودند و زیرش امضا کرده بودند. نوشته بودند تو بهترین هدیه ی خدا به ما هستی و بهترین هدیه ای که می توانیم به تو بدهیم کتاب است. تولدت مبارک دختر عزیزم.

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code