قانون مورفی و چاقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید


فلسفه قانون مورفی؛ لبخند بزن، فردا روز بدتری است!

داستان قانون مورفی و چاقی

باورم نمیشد بعد از مدتها با عشقم دور یه میز توی رستوران نشسته بودیم، نشسته بودیم اما من داشتم روی ابرها پرواز می کردم، حرفهای محبت آمیزش رو با تمام وجودم جذب می کردم و خوشحال بودم که در بهترین لحظه‌ی عمرم قرار گرفتم. من و مردی که بهم میگفت دوستم داره و شمع و گلهای رُز روی میز، فضارو بیشتر از اونکه واقعی بنظر برسه رمانتیک کرده بود. می خواستم سالها همونجا بنشینم و به حرفهای عاشقانه اش گوش بدم تا اینکه کادویی بهم داد و ازم خواست بازش کنم. تمام سعیمو کردم ذوق و شوقم رو مخفی نگه دارم و بسته رو با آرامش باز کردم. یه حلقه طلایی نگین دار بود. محو زیبایی انگشتر بودم که پرسید: با من ازدواج میکنی؟ لبخند زدم، در جواب سوالش فقط مکث کردم. با صبوری سوالش رو تکرار کرد. جواب دادم: بله.

با خوشحالی گفت: پس انگشتر رو دستت کن و هیچوقت از دستت درش نیار.

سعی کردم اینکارو بکنم، اما نتونستم، نه اینکه نخوام؛ اتفاقا می خواستم چون خیلی خوشگل بود اما برام کوچیک بود.

-چی شد؟

-برام کوچیکه

-اما من بزرگترین سایزش رو خریدم!

با احساس خجالت به دستهای تپلم نگاه کردم و به انگشتری که توی مسیر گیر کرده بود فشار آوردم که از دستم در رفت و محکم خورد به پلک نامزدم. دستش رو گذاشت روی چشمش و گفت: چیکار میکنی دیوونه.

-ببخشید، عمدی نبود. سعی کردم از جام بلند شم و ببینم چی شده که متوجه شدم بدنم قالب صندلی شده و نمی تونم راحت تکون بخورم. تا من خودمو از صندلی آزاد کنم، نامزدم از رستوران رفته بود بیرون.

وقتی رفتم جایی که ماشین رو پارک کرده بود، اثری از خودش و ماشین ندیدم، از اینکه ولم کرد و رفت دلم شکست و بلند بلند بهش بد و بیراه گفتم و به خودم دلداری دادم که کنارم ظاهر شد و پرسید: با کی حرف میزنی؟ با من که نبودی؟

از روی خجالت یه لبخند زورکی زدم و گفتم: نه، ماشین چی شده؟

-اول فکر کردم دزدیدنش بعد فهمیدم جرثقیل بردش. عجب روز گندی شده، احساس میکنم وسط قانون مورفی گیر افتادم!

قانون مورفی چیه؟همین که بهترین روز زندگیت بشه گندترینش میشه قانون مورفی. اینکه هدیه ای که دادی مثل بومرنگ برگرده و صاف بخوره به چشمت …

-خیلی درد داره؟

-درد داشت، الان آروم شده.

خواستم دستم رو دراز کنم و زخمی که انگشتر به وجود آورده بود رو لمس کنم اما لباسی که پوشیده بودم انقدر تنگ بود که انجام این کار و همزمان پاره شدن لباسم همانا. منصرف شدم. توی دلم گفتم: خدایا نمیشد جای این همه چربی که من ارزانی داشتی جیبم رو سنگین می کردی؟ چرا من 30 کیلو اضافه وزن دارم؟ چرا وقتی راه میرم باید احساس کنم یکی دیگه رو هم کول کردم و… پشت سر هم به خدا غر میزدم و تظاهر میکردم دارم به غرغرهای نامزدم که از جرثقیل  و نبودن جای پارک گله میکرد، گوش میدم که بوی ساندویچ به مشامم خورد و غرغر و چربی اضافه و چاقی رو یکجا از یادم برد.

دو تا ساندویچ خوردم تا حالم بهتر شد و گفتم: بیا برای اینکه قانون مورفی رو شکست بدیم، بریم شهربازی و خوش بگذرونیم؟ شاید بتونیم یه روز بد رو به یه روز خوب تبدیل کنیم؟

-شاید!

اولین تاکسی که از کنارمون رد شد رو دربست گرفتیم. همین که سوار شدم، ماشین مثل کشتی در حال غرق شدن پایین رفت. راننده برگشت و یه نگاهی به من کرد انگار میخواست بگه خانم نصف وزنتو بذار بیرون بعد سوار شو. خجالت زده و دمق به خیابون نگاه کردم و توی دلم گفتم: همه چیز توی شهربازی تموم میشه. قول میدم انقدر شادی کنم که قانون مورفی از رو بره.

سمت هر وسیله ای که میرفتم متصدی میگفت: شما نمیتونین سوار بشین، محدودیت وزنی داره و پیشنهاد میکرد برم سمت شانسی‌ها یا بازی های ساده تر.

نامزدم به تمسخر گفت: امروز حتما شانس با ماست و بعد خندید.

-چرا میخندی؟

-بهت که گفتم، وسط قانون مورفی زندگی میکنم. الان فهمیدم تو هم دقیقا همونجا هستی که مورفی هست.

-چه تفاهم دردناکی.

لبخند بزن فردا روز بدتریه!

لبخند زدم نه برای اینکه شکست رو قبول کردم و متقاعد شدم فردا روز بدتری دارم. برای اینکه یادم افتاد چرا توی رستوران احساس میکردم توی بهترین لحظه زندگیم قرار گرفتم. و اون لحظه ساز با وجود اینکه حلقه ازدواج محکم خورده بود توی صورتش منو رها نکرده بود به حال خودم و تنهام نذاشته بود، کنارم ایستاده بود و به بدبختی‌ها می خندید. خندیدم و گفتم: من خیلی خوشحالم.

با تعجب پرسید: واقعا؟ میشه بگی توی این شرایط چی خوشحالت کرده؟

-واضحه! اینکه تو کنارم هستی.

خندید و گفت: احساس میکنم امروز بهترین روز برای شکست دادن قانون مورفی باشه.

-باهم شکستش میدیم و برای همیشه آقای مورفی رو از زندگیمون بیرون می کنیم.

-بیا قبل از اینکه اخراجش کنیم، فکر کنیم چرا اون اتفاقات برای ما افتاد؟

-خیلی ساده است. اگر من لاغرتر بودم، انگشتر الان توی دستم بود و پرت نمیشد توی صورتت و زودتر از رستوران میومدیم بیرون و ماشین رو با جرثقیل نمی بردن و نیازی به تاکسی نبود که رانندش چپ چپ نگاهم کنه و توی شهربازی کنار هر وسیله ای می ایستادم خجالت زدم نمی کردن پس این من بودم که همه چیزهایی که نمیخواستم رو جذب کردم!

-تو این کارو نکردی.

-وقتی کاری برای کاهش وزنم نمی کنم و فقط میگم از چاقی متنفرم دلیل بیشتری سر راهم قرار میگیره تا همیشه چاق و عصبانی باشم.

-تقصیر من بود که اون انگشتر رو خریدم. باید به بهترش رو میخریدم.

با جدیت گفتم: دیگه وقتشه تمومش کنیم، تا همین جا کافیه.

-چی؟ اما تو پیشنهاد ازدواجم رو قبول کردی؟ نمی تونی بزنی زیرش.

-نمیخوام بزنم زیرش میخوام یه قول دیگه بهت بدم. قول میدم تا ماه دیگه اون انگشتر برام گشاد باشه.

-پس منم بهت قول میدم با جناب مورفی خداحافظی کنم. حتی اگه سر راهم سبز شد بهش میگم بره سراغ یکی دیگه چون دیگه اعتقادی بهش ندارم. چطور میتونم به بدبیاری اعتقاد داشته باشم وقتی خدا بهترین همسر دنیا رو بهم داده؟

اون روز که همه شرایط دست به دست هم دادن تا ما رو از هم جدا کنند، به یه خاطره خنده دار تبدیل شد که ما برای بچه هامون تعریف می کنیم و میگیم شرایط تغییر کرد چون ما دست به دست هم دادیم و باهم زندگی دلخواه مون رو ساختیم.

نویسنده: س. م

منبع: نیک جذب

2 Replies to “قانون مورفی و چاقی”

  1. دوست عزیز فکر کنم قبل از اینکه یک مطلب بنویسی یکم تحقیق کنی بد نباشه تا فرق بین مورفی که اون قوانین بدبیاری رو گفته و دکتر ژوزف مورفی که. شخص دیگه ای هست و ده ها کتاب راجع به خوش‌بینی و موفقیت نوشته رو بفهمی. از همون جمله اولی که خودتونم نوشتید از ژوزف مورفی، هرکسی میفهمه این شخص نمیتونه اون قوانین بدشانسی رو گفته باشه اون جمله دکتر ژوزف مورفی کاملا متضاده بدبینی هستش. مورفی یک مهندس بوده و دکتر ژوزف مورفی یک فلسفه دان و روانشناس به گروه تحقیقاتی نیک جذب بفرماید یه گوگل بکنن قبل از اینکه چیزی رو پست کنن

    1. ممنون از تذکر شما. بله به علت تشابه اسمی اشتباه شده بود. اصلاح شد. سپاس از وقتی که صرف کردید. موفق باشید.
      “قوانین مورفی مربوط به ادوارد مورفی است.”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code