تک بیتی

سخن دکتر الهی قمشه ای درباره آرزو

سخن دکتر الهی قمشه ای درباره آرزو

آرزو دلیل بر استعداد است. وقتی آدم آرزو می کند که ای کاش من چنین و چنان شوم بدانید که حتما می تواند بشود و اگرنه آرزو نمی کرد!

مثلا هیچ بره ای که به دنیا می آید آرزو می کند که رئیس دانشگاه هاروارد شود؟ اصلا به ذهنش خطور نمی کند.

هرکسی در دلش هر آرزویی هست برآورده می شود. شک نکنید! برای اینکه اصلا آرزو سند حقانیت ماست.

مولانا می­ گوید:

کین طلب در تو گروگان خداست

زانک هر طالب به مطلوبی سزاست

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

*** *** ***

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم

گفت یزدان آنک باشد اصل دان

پس ترا کی بیند او اندر میان

گرچه خویش را عامه پنهان کرده‌ای

پیش روشن‌دیدگان هم پرده‌ای

وانک ایشان را شکر باشد اجل

چون نظرشان مست باشد در دول

تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن

چون روند از چاه و زندان در چمن

وا رهیدند از جهان پیچ‌پیچ

کس نگرید بر فوات هیچ هیچ

برج زندان را شکست ارکانیی

هیچ ازو رنجد دل زندانیی

کای دریغ این سنگ مرمر را شکست

تا روان و جان ما از حبس رست

آن رخام خوب و آن سنگ شریف

برج زندان را بهی بود و الیف

چون شکستش تا که زندانی برست

دست او در جرم این باید شکست

هیچ زندانی نگوید این فشار

جز کسی کز حبس آرندش به دار

تلخ کی باشد کسی را کش برند

از میان زهر ماران سوی قند

جان مجرد گشته از غوغای تن

می‌پرد با پر دل بی‌پای تن

هم‌چو زندانی چه که اندر شبان

خسپد و بیند به خواب او گلستان

گوید ای یزدان مرا در تن مبر

تا درین گلشن کنم من کر و فر

گویدش یزدان دعا شد مستجاب

وا مرو والله اعلم بالصواب

این چنین خوابی ببین چون خوش بود

مرگ نادیده به جنت در رود

هیچ او حسرت خورد بر انتباه

بر تن با سلسله در قعر چاه

مؤمنی آخر در آ در صف رزم

که ترا بر آسمان بودست بزم

بر امید راه بالا کن قیام

هم‌چو شمعی پیش محراب ای غلام

اشک می‌بار و همی‌سوز از طلب

هم‌چو شمع سر بریده جمله شب

لب فرو بند از طعام و از شراب

سوی خوان آسمانی کن شتاب

دم به دم بر آسمان می‌دار امید

در هوای آسمان رقصان چو بید

دم به دم از آسمان می‌آیدت

آب و آتش رزق می‌افزایدت

گر ترا آنجا برد نبود عجب

منگر اندر عجز و بنگر در طلب

کین طلب در تو گروگان خداست

زانک هر طالب به مطلوبی سزاست

جهد کن تا این طلب افزون شود

تا دلت زین چاه تن بیرون شود

خلق گوید مرد مسکین آن فلان

تو بگویی زنده‌ام ای غافلان

گر تن من هم‌چو تن‌ها خفته است

هشت جنت در دلم بشکفته است

جان چو خفته در گل و نسرین بود

چه غمست ار تن در آن سرگین بود

جان خفته چه خبر دارد ز تن

کو به گلشن خفت یا در گولخن

می‌زند جان در جهان آبگون

نعره یا لیت قومی یعلمون

گر نخواهد زیست جان بی این بدن

پس فلک ایوان کی خواهد بدن

گر نخواهد بی بدن جان تو زیست

فی السماء رزقکم روزی کیست

تک بیتی مولانا

این جهان کوه و فعل ما ندا

تک بیتی مولانا

این جهان کوه و فعل ما ندا

سوی ما می آید نداها را صدا

*** *** ***

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول

حاذقان و کافیان بس عدول

تا سمرقند آمدند آن دو امیر

پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر

کای لطیف استاد کامل معرفت

فاش اندر شهرها از تو صفت

نک فلان شه از برای زرگری

اختیارت کرد زیرا مهتری

اینک این خلعت بگیر و زر و سیم

چون بیایی خاص باشی و ندیم

مرد مال و خلعت بسیار دید

غره شد از شهر و فرزندان برید

اندر آمد شادمان در راه مرد

بی‌خبر کان شاه قصد جانش کرد

اسپ تازی برنشست و شاد تاخت

خونبهای خویش را خلعت شناخت

ای شده اندر سفر با صد رضا

خود به پای خویش تا سؤ القضا

در خیالش ملک و عز و مهتری

گفت عزرائیل رو آری بری

چون رسید از راه آن مرد غریب

اندر آوردش به پیش شه طبیب

سوی شاهنشاه بردندش بناز

تا بسوزد بر سر شمع طراز

شاه دید او را بسی تعظیم کرد

مخزن زر را بدو تسلیم کرد

پس حکیمش گفت کای سلطان مه

آن کنیزک را بدین خواجه بده

تا کنیزک در وصالش خوش شود

آب وصلش دفع آن آتش شود

شه بدو بخشید آن مه روی را

جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را

مدت شش ماه می‌راندند کام

تا به صحت آمد آن دختر تمام

بعد از آن از بهر او شربت بساخت

تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت

چون ز رنجوری جمال او نماند

جان دختر در وبال او نماند

چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد

اندک‌اندک در دل او سرد شد

عشقهایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

کاش کان هم ننگ بودی یکسری

تا نرفتی بر وی آن بد داوری

خون دوید از چشم همچون جوی او

دشمن جان وی آمد روی او

دشمن طاووس آمد پر او

ای بسی شه را بکشته فر او

گفت من آن آهوم کز ناف من

ریخت این صیاد خون صاف من

ای من آن روباه صحرا کز کمین

سر بریدندش برای پوستین

ای من آن پیلی که زخم پیلبان

ریخت خونم از برای استخوان

آنک کشتستم پی مادون من

می‌نداند که نخسپد خون من

بر منست امروز و فردا بر ویست

خون چون من کس چنین ضایع کیست

گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز

باز گردد سوی او آن سایه باز

این بگفت و رفت در دم زیر خاک

آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک

زانک عشق مردگان پاینده نیست

زانک مرده سوی ما آینده نیست

عشق زنده در روان و در بصر

هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

عشق آن زنده گزین کو باقیست

کز شراب جان‌فزایت ساقیست

عشق آن بگزین که جمله انبیا

یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست

با کریمان کارها دشوار نیست