رمان آواز آتش قسمت ششم

رمان آواز آتش قسمت ششم فردا صبح خسته از بی‌خوابی با صدای مادربزرگ بیدار شدیم: «ساعت 7 شده، دیرتون می‌شه.» مریم توی جاش غلتی زد و گفت: «پس کی جمعه…

ادامه خواندن رمان آواز آتش قسمت ششم

رمان آواز آتش قسمت پنجم

رمان آواز آتش قسمت پنجم نیم ساعت بیشتر نخوابیده بودم که مادربزرگ بیدارم کرد: «پاشو دخترم؛ ساعت هفت شده. دیرت می­شه.» امروز نمی‌رم مدرسه. حالم خوب نیست. دستشو روی پیشونیم…

ادامه خواندن رمان آواز آتش قسمت پنجم

رمان آواز آتش قسمت چهارم

رمان آواز آتش قسمت چهارم نویسنده: سحر منوچهری رمان آواز آتش بعد تعطیلات نوروز به اصرار مادربزرگ حاضر شدم برای خرید کیف و کفش و کتاب درسی که همه رو…

ادامه خواندن رمان آواز آتش قسمت چهارم