نیک جذب

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت پنجم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت پنجم

نوشته: س. م

 

پدرام پرده را کنار زد و به سیمین و شروین که هرکدام در عالم خود بودند خیره شد. سیمین روی صندلی فلزی کنار دیوار  نشسته بود و ویولنش را در آغوش گرفته بود. شروین هم پشت به او روی زمین نشسته بود و با انگشت کوچکش، گیتاری را روی خاکِ صحنه نقاشی می‌کرد. پدرام رو به روی خواهرش ایستاد و ناخواسته پایش را روی نقاشی او گذاشت. شروین چشم غرّه­ای به او رفت و پرسید: «ساعت چند بهت زنگ زدم؟»  پدرام کمی فکر کرد و گفت: «پنج، پنج و نیم.» شروین به ساعت مچی­اش که روی هفت مانده بود اشاره کرد و بعد از دوستش دستمال خواست. سیمین دستمالی را به همراه موبایلش از جیب مانتو بیرون کشید و آن‌ها را به دست دوستش سپرد. شروین موبایل او را روشن کرد و گفت: «این همه مدت تو جیب مانتوت بود؟!» بعد شماره‌ی استاد سعیدی را گرفت و موبایل را به سیمین برگرداند و بدون گفتن کلمه­ای سوییچ را از دست برادرش بیرون کشید. سیمین که از پدرش خداحافظی کرد؛ شروین به او نزدیک شد و پرسید: «چرا کل ماجرا رو نگفتی؟»

–  چی باید می‌گفتم که نگفتم؟

–  باید می‌گفتی یکی دیگه حرصشو روی در خالی کرد و ما تاوانشو دادیم.

پدرام به دیوار تکیه داد و چیزی نگفت.

–  اینکه چی گفتم و چی باید می‌گفتم اصلا مهم نیست؛ مهم بیست دقیقه وقتیه که دارم تا خودمو به خونه برسونم. 

–  فقط بیست دقیقه؟! بعد نگاه معنی داری به برادرش انداخت و ادامه داد: «ده دقیقه ای می‌رسونمت دوستم.»

 پدرام زودتر از آن‌ها از سالن خارج شد و به سمت پارک رفت. به ورودی پارک رسیده بود که صدای بوق ماشینی نظرش را به خود جلب کرد. شروین بدون اینکه دستش را از روی بوق بردارد گفت: «بیا سوار شو.» اما پدرام حرف او را نشنیده گرفت و وارد پارک شد.  شروین سرش را از پنجره‌ی ماشین بیرون آورد و فریاد زد: «همینجا بمون، میام دنبالت.» و بعد پایش را روی پدال گاز فشرد و کف­پوش نارنجی خیابان را به پرواز درآورد.

 

پدرام دور فواره­ی بزرگ پارک که با تمام توان قطرات آب را به صورت آسمان می­پاشید گشتی زد و روی نیمکتی نزدیک فالگیر که از پشت فواره شبیه ماهی قرمز سفره­ی هفت سین بود نشست. مرد جوانی هم به پدرام ملحق شد و روی تکیه­گاه همان نیمکت نشست و سیگاری آتش زد: «می‌کشی؟» پدرام دست او را رد کرد و نگاهش را به درختان هرس شده‌ی پارک دوخت. جوان پُکی به سیگارش زد و دود آن را به سمت او فرستاد. پدرام تک سرفه‌ای کرد و از جایش بلند شد. جوان پوزخندی زد و گفت: «یه نخ بکِش بزرگ شی.»

–  به اندازه‌ی بزرگ شدن از روزگار کشیدم.   

جوان شانه‌ای بالا انداخت و به زن فالگیر خیره شد که به سمت آن‌ها می‌آمد. پدرام از آن­ها فاصله گرفت و روی نیمکت دیگری نشست. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دو دست از پشت سر، چشمانش را گرفتند. انگشتان ظریف و کشیده‌ی ناشناس را لمس کرد و خواست به زور دست‌ها را از روی چشمانش بردارد که متوجه ساعت مچی خواهرش شد و شیطنتش گل کرد: «دنیا؟»  فشار روی چشمانش بیشتر شد.

–  نازنین؟

–  عسل؟

 –  مهتابم!

 پدرام روی ساعت مچی خواهرش دست کشید و گفت: «دوست داری آبجی مهتاب صدات کنم؟!» شروین آهی کشید و دستش را روی شانه‌ی برادرش گذاشت: «منتظر دنیا بودی یا نازنین و عسل؟»

–  منتظر تو بودم؛ دنیای من، نازنینم، عسلم.

–  پاشو خودتو لوس نکن.

پدرام چَشمی گفت و از روی نیمکت بلند شد. وقتی به خانه رسیدند با روبان قرمزی مواجه شدند که راهرو را از هال جدا می‌کرد. شروین پالتویش را روی جارختی آویخت و نوشته‌ی روی آینه را با صدای بلند خواند. ” من رفتم بیمارستان؛ تا برگشتنم همونجا بمونید. ” پدرام کاغذ را از روی آینه برداشت و پرسید: «باید همینجا بمونیم؟»

–  من از یه جا موندن خسته شدم، گوشی‌تو بده.

پدرام دو دستی گوشی را به او تقدیم کرد و گفت: «گیر کردن در تقصیر من نبود؛ قبول کن من …» شروین دستش را روی دهان برادرش گذاشت و شماره‌ی مادر را گرفت و زمانی‌که صدای زنگ موبایل از آشپزخانه بلند شد با تعجب پرسید: «مامان، خونه‌ای؟!» صدایی نیامد. شماره‌ی پذیرش بیمارستان را گرفت و از پرستار خواهش کرد تا دکتر نوابی را پیج کند. بعد از چند دقیقه صدای مادر از پشت خط بلند شد.

–  وقتی اومدم خونه باهم حرف می‌زنیم.

–  خُب کی میاین؟ الو … مامان!! الو …

صدای بوق جای صدای مادر را گرفت. پدرام از زیر روبان رد شد و به اتاقش رفت. شروین به در اتاق او زل زد و گفت:  «وقتی مامان اومد چی بهش بگم؟»  پدرام در اتاقش را گشود و به خواهرش که دست به کمر پشت روبان قرمز ایستاده بود؛ نگاهی انداخت و با کلافکی گفت: « بگو رفتی دوستتو برسونی دیرت شد.»

–  حس نمی‌کنی من دارم تاوان کار تورو می‌دم؟

–  من و تو نداریم عسلم.

شروین سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و شماره‌ی سیمین را گرفت و سرگرم صحبت با او شد: «سلام سیمین جون؛ چه خبر؟ آره عصبانی شد، بابای تو هم عصبانیه؟ نفهمیدم چی گفتی؟ تو چرا عصبانی هستی؟! وای دوستم ببخشید، تولدتو فراموش کردم. پس اون شال و پالتو کادوی تولدت بود! مبارکِ دوستم. از پشت خط می‌بوسمت. باشه موبایلو نمی‌بوسم. بازم تبریک می‌گم؛ خداحافظ.»  گوشی را قطع کرد و پیامک‌های مهتاب را خواند و گفت: «که منو تو نداریم عسلم!» بعد شماره‌ی مهتاب را گرفت. اما کسی جواب نداد. بلافاصله بعد از قطع تماس پیامکی روی صفحه­ی گوشی ظاهر شد: ” ببخش عشقم، الان نمی‌تونم حرف بزنم. ” شروین با خود تکرار کرد: «ببخش عشقم! عشقم؟! باز شروع شد؟»  ساعت مچی‌اش را روی زمین کوبید و به جاکفشی تکیه داد. صبح شده بود که مادر از راه رسید و شروین را کنار جاکفشی غرق خواب دید. مادر از زیر روبان رد شد و در اتاق پسرش را به آرامی گشود و زمانی‌که دید او طاق باز روی تختش خوابیده؛ اخمی کرد و برای بیدار کردن دخترش به راهرو برگشت و با ملایمت پرسید: «چرا اینجا خوابیدی؟»

شروین به سختی چشمانش را گشود و به تصویر تار مادر که رو به رویش خم شده بود خیره شد: «کی اومدین؟»

–  باید چند ساعت قبل می‌اومدم؛ اما یه مریض اورژانسی آوردن که عملش تا صبح طول کشید.

–  زنده موند؟

–  خداروشکر تونستیم به زندگی برش گردونیم. 

شروین لبخندی زد و تلوتلو خوران به اتاقش رفت و روبان را هم به دنبال خود راه انداخت. او بعد از ساعتی استراحت روی تخت گرم و نرمش، با صدای مادر که پدرام را مورد شماتت قرار داده بود از خواب پرید: «اَه بذارین بخوابم.» پدرام که می‌خواست از زیر نگاه سنگین مادر فرار کند در اتاق خواهرش را گشود و مانتوی او را از روی صندلی کامپیوتر برداشت و روی تخت پرت کرد. شروین هم غلتی زد و مانتو را مانند ملحفه‌ای روی سرش کشید: «اول پدرامو بیدار کن مامان.» برای لحظه‌ای خوابش برد که کابوسی تلخ از همان لحظه استفاده کرد و ذهن او را برآشفت. پدرام افشانه‌ی پرآبی را از کنار گل رونده که گوشه‌ی اتاق کِز کرده بود؛ برداشت و با آن به صورت شروین آب پاشید: «پدرام بیداره دخترم.» شروین چشمانش را که از عصبانیت قرمز شده بود گشود و قبل از اینکه پدرام بتواند کاری انجام دهد؛ شالگردن او را گرفت و به شدت دور گردن پیچاند: «خودم خفه‌ت می‌کنم.» مادر با عجله خود را به پدرام رساند و شالگردن را از دستان دخترش بیرون کشید و پرسید: «دیوونه شدی شروین؟» شروین به برادرش که مردمک چشمانش از تعجب گشاد شده بود زل زد و گفت: «خودم خفه‌ت می‌کنم اگه مهتاب …»  بعد دنباله‌ی حرفش را خورد و از تخت پایین پرید. مادر نگاه کنجکاوش را به پسرش دوخت و پرسید: «مهتاب کیه؟»

–  نمی‌دونم!

شروین موبایل برادرش را در دستان او گذاشت و زیر گوشش گفت: «خودم خفه‌ت می‌کنم اگه مهتاب همون نگار باشه.» مادر به چهره‌ی پدارم که هر لحظه دگرگون می‌شد نگاه کرد و از شروین پرسید: «مهتاب کیه؟» شروین دستی به موهای آشفته‌اش کشید و گفت: «نمی‌دونم! اما امروز می‌فهمم.» بعد مانتو و شلوارش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. مادر با نگرانی به پسرش خیره شد و گفت: «اگه چیزی هست خودت بهم بگو؛ نمی‌خوام اون اتفاق دوباره تکرار بشه.»

–  به خدا هیچی نیست.

شروین وارد اتاق شد و مقنعه‌اش را از روی مانیتور برداشت و گفت: «یه نگاه به صفحه موبایلت بنداز بعد قسم خدارو بخور.» پدرام سرگرم خواندن پیامک‌های عاشقانه‌ای که فرستنده‌ی همه آن‌ها مهتاب بود شد و بعد از دقیقه‌ای گفت: «سردر نمیارم.»

–  اما من سر در‌میارم داداشم. شروین این را گفت و بعد از خداحافظی خود را به دانشگاه هنر رساند و به سمت انتشارات  دانشگاه که پانیذ در آن سخت مشغول کار بود رفت و پرسید: «تو این دانشگاه چندتا مهتاب داریم؟» پانیذ چاپگر را روشن کرد و گفت: «اول سلام.» شروین چاپگر را خاموش کرد و با تاکید بیشتری پرسید: «چندتا؟»

–  صدتا سلام.

–  می‌گم چندتا مهتاب داریم؟

–  من تو این دانشگاه فقط یه مهتاب می‌شناسم اونم استاد بصیر‌یه.

– گرفتی مارو؟ استاد بصیری چهل سالشه! 

پانیذ شانه‌ای بالا انداخت و چاپگر را روشن کرد. نوید وارد انتشاراتی شد و جزوه‌اش را روی دستگاه کپی گذاشت و از پنجره به دختری که به سمت سلف می‌رفت نگاه کرد. شروین پشت دستگاه کپی قرار گرفت و رو به نوید گفت: «خشکی‌رو دیدی به ما هم خبر بده.» نوید جزوه را به او سپرد و گفت: «اطاعت ناخدا.»

–  چند تا کپی بگیریم بی نمک؟

–  یه سری کامل. 

شروین برگه‌ها را مرتب می‌‌کرد که متوجه شماره تلفن آشنایی روی جزوه شد، شماره‌ی مهتاب بود. چند برگه را کپی کرد و شماره را گرفت. صدای زنگ موبایل انتشارات را پر کرد. نوید به شماره‌ی ناشناسی­که روی صفحه موبایلش ظاهر شده بود نگاهی انداخت و جواب داد: «الو …»  شروین نگاهی غرق نفرت به او انداخت: «سلام مهتاب خانوم.» نوید بی­اعتنا به او تظاهر به حرف زدن با دوستش کرد و از انتشارات بیرون رفت و با صدای بلند گفت: «نیم ساعت دیگه میام جزوه‌رو می‌گیرم.» پانیذ از جایش بلند شد و کار کپی را خودش بر عهده گرفت. تمام مدت شروین در سکوت مطلق کنار پانیذ ایستاده بود و به صفحه‌ی موبایلش نگاه می‌کرد که پدرام وارد انتشارات دانشگاه شد و جزوه‌ای که قبلا برای کپی به پانیذ سپرده بود را از او خواست. شروین جزوه را پیدا کرد و به دستان برادرش سپرد و از انتشارات خارج شد. پدرام هزینه‌ی کپی را حساب کرد و با گام‌های بلند خود را به خواهرش رساند: «چیزی فهمیدی خانوم مارپل؟»

–  آره، فهمیدم گوشی مهتاب دستِ نویدِ.  

پدرام یکه‌ای خورد و پرسید: «نوید نوایی؟!» شروین سری به معنای تایید تکان داد و آه کشید.

 –  خواستی مچ منو بگیری، مچ نویدو گرفتی؟ 

–  امیدوارم این ماجرا فقط یه شوخی باشه و اسم خواهر نوید؛ مهتاب نباشه. 

–  تو به برادرت شک داری؟

شروین شانه‌ای بالا انداخت و به سمت کلاس رفت. پدرام هم به دنبال او وارد کلاس شد و رو به نوید گفت: «این باز‌یه مسخره ­رو تمومش کن.»

–  درباره‌ی چی حرف می‌زنی؟

 پدرام گوشیِ نوید را از روی تک صندلی برداشت و با آن به خودش زنگ زد و بعد اسم مهتاب را به او نشان داد و گفت:  «درباره‌ی این حرف می‌زنم.» نوید موبایلش را پس گرفت و با لحن خاصی پرسید: «چرا سر قرار نیومدی عشقم؟»

–  روتو برم.  

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت چهارم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت چهارم

نوشته: س. م

 

استاد سعیدی طبق حرفی که زده بود بعد از دانشگاه به خانه رفت و دخترش را با خود به سالن نمایش آقای فریدونی برد.

سیمین بی‌اعتنا به تاریکی سالن نمایش خود را به صحنه رساند و از پله‌های آن بالا رفت. استاد سعیدی که نمی‌توانست جلوی  پایش را ببیند؛ لوستر بزرگ را روشن کرد و به ذرات طلایی گرد و غبار که راه­شان را از لای در نیمه باز سالن پیدا می­کردند و روی صندلی‌های تا شده می‌نشستند خیره شد. سیمین لبه‌ی صحنه ایستاد و نغمه‌ای غمناک از دل ویولنش بیرون کشید. پدر همراه با نگاهی تحسین آمیز برای او دست زد و گفت: «عالی بود دخترم.» سیمین از پدرش تشکر کرد و شماره‌ی شروین را از حفظ گرفت: «سلام دوستم؛ کجایی؟ خونه؟! هنوز حرکت نکردی؟ قرار بود کجارو نشونت بدم؟ آفرین سالن نمایش، منتظرتم. آدرسو می‌گم بابا بفرسته. مشکلی نیست؛ هر چقدر طول بکشه منتظرت می‌مونم.»

 

شروین به اُپن تکیه داد و به در اتاق برادرش زل زد. چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و پدرام با لباس مسابقات اتومبیل‌رانی از آن بیرون آمد و پاورچین پاورچین به سمت راهرو رفت تا به خیال خود خواهرش را از خواب بعد از ظهر بیدار نکند؛ بی‌خبر از اینکه شروین کنار اُپن ایستاده و حرکات او را زیر نظر دارد. پدرام بند کفشش را محکم بست و خواست سوییچ را از روی جاکلیدی فیلی شکلِ کنار آیفون بردارد که متوجه جای خالی آن شد. او با عجله کفشش را درآورد و به سمت اتاق خواهرش رفت که صدای شروین بلند شد: «من اینجام.» پدرام با تعجب به خواهرش نگاه کرد و پرسید:«سوییچو تو برداشتی؟»

شروین شالش را مرتب ­کرد و گفت: «آره؛ باید برم یه جایی.»

–  خب با تاکسی برو. 

–  یعنی راننده تاکسی­ سریع­تر از داداشم، منو به سالن نمایش می‌رسونن؟! 

پدرام سوییچ را از دست او قاپید و گفت: «می‌رسونمت دانشگاه.» شروین پیامک استاد سعیدی را به برادرش نشان داد و گفت: «می‌خوام برم اینجا.»

 

به کلاس موسیقی نزدیک شده بودند که موبایل پدرام روی داشبورد شروع به لرزیدن کرد. شروین از روی کنجکاوی نگاهی به گوشی برادرش انداخت و گفت: «پیامک اومده؛ بخونم؟» پدرام با سر جواب مثبتش را اعلام کرد و گفت: «حتما امیرِ.»

–  آره؛ نوشته کدوم گوری هستی؟

–  تو راهم داداش.

–  بنویسم؟

–  نه!

–  سه تا پیامک از یه ناشناس برات اومده، بخونم؟

پدرام سری به نشانه‌‌ی نفی تکان داد و کنار سالن نمایش ترمز کرد: «رسیدیم.» شروین از ماشین پیاده شد و به سمت کلاس موسیقی رفت. پدرام همزمان با دور زدن متوجه جای خالی موبایلش روی داشبورد شد و با عجله خود را به خواهرش که با صدای بلند به استاد سعیدی سلام می‌کرد رساند. سیمین که لبه­ی صحنه نشسته بود جواب سلام او را داد و گفت: «بابا رفته دنبال کارایِ اینجا» شروین پله­ها را دو تا یکی بالا رفت و کنار او نشست. پدرام به آن‌ها نزدیک شد و بعد از سلام، موبایلش را از خواهرش خواست. شروین گوشی را به سمت او گرفت و با دندان­های قفل شده گفت: «بیا بگیرش.»

 پدرام به صحنه که تا کتفش بیشتر نبود تکیه داد و پرسید: «از چی ناراحتی؟»

–  پیامکاتو بخونی می‌فهمی.

–  امیر چیز بدی نوشته؟

–  نه خیر!

پدرام موبایل را از او پس­گرفت و غرغرکنان از سالن بیرون رفت که صدای شروین بلند شد: «دَرو پشت سرت ببند.» پدرام در سالن را با تمام قدرت به هم کوبید و با عجله خود را به ماشین رساند و همزمان با سوار شدن، آخرین پیامک فرد ناشناس را خواند. ” چرا جوابمو نمی‌دی بی معرفت؟ اصلا منو شناختی؟ مهتابم، این خط جدیدمه. ” پدرام لحظه‌ای به صفحه‌ی گوشی خیره ماند و بعد آن را روی داشبورد پرت کرد و به سرعت خود را به محل برگزاری مسابقه رساند.

 

از طرفی شروین که می‌دانست سیمین بی‌علت او را تا سالن نمایش نکشانده کنارش نشست و با ملایمت گفت: «نمی‌خوای حرف بزنی؟»

–  حرف نه؛ می‌خوام بدونم اینجا چه شکلیه؟ می‌خوام اینجارو با چشمایِ تو ببینم.

شروین نور زیبایی که صندلی‌های قرمز رنگ سالن را در برگرفته بود توصیف کرد. اندازه‌ی لوستر را شرح داد و به پرده‌ی خاک گرفته‌ی صحنه که رنگش کمی کدر شده بود؛ اشاره‌ای کرد و خواست درباره‌ی حکاکی‌های روی در ورودی توضیح دهد که سیمین رنگِ پرده را پرسید. شروین نگاهی به پرده­ی بزرگ سالن نمایش انداخت و گفت: «همرنگ شاِلته.»

–  یعنی مشکیه؟!

–  نه بابا دوستم؛ شالت قرمزِ.

سیمین دستی روی جیب پالتویش کشید و زمانی‌که زیپی روی آن لمس نکرد پرسید: «پالتوم چه رنگیه؟»

–  سفید.

–  حالا کارت به جایی رسیده که لباسای منو جا به جا می‌کنی؟

–  با منی؟!

سیمین که متوجه حرف او نشد گفت: «دستم بهت برسه عطیه خانوم.»

–  آها خدمتکارتونو می‌گی.  بعد به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: «بهتره تا هوا تاریک نشده بریم خونه.» آن‌ها سلانه سلانه به سمت در رفتند و خواستند از سالن بیرون بروند که متوجه گیرِ در شدند. 

سیمین نوک عصایش را محکم به در کوبید و گفت: «اَه، گیر کرده.» شروین در‌حالی‌که شماره‌ی برادرش را می‌گرفت گفت: «نگران نباش دوستم؛ الان می‌گم همونی که بستش بیاد بازش کنه.»

دقیقه‌ای بعد صدای پدرام همراه با هیاهوی نامفهومی از پشت خط بلند شد: «الو …»

–  بیا سالن نمایش.

–  چی؟ بلندتر بگو، نمی‌شنوم.

–  بیا …

شروین به صفحه‌ی تیره‌ی موبایلش خیره شد و گفت: «لعنتی باتری خالی کرد؛ گوشی‌تو بده.» سیمین دستش را برای یافتن گوشی در جیب پالتویش فرو برد و بعد با دلهره گفت: «نیست، گوشیم نیست!!» شروین کاور ویولن را به دنبال گوشی جستجو کرد اما جز چند بسته قرص چیزی نیافت؛ روی صحنه را هم با دقت گشت و بعد از چند دقیقه جستجوی ناموفق، با بی‌حوصلگی به سمت دوستش برگشت: «نیست! باید صبر کنیم یکی بیاد دنبالمون؛ راستی ماجرای قرصا چیه؟» سیمین بسته‌های قرص را به سمت شروین گرفت و پرسید: «بروشورشو برام می­خونی؟»

– همه‌شون قرص ضد افسردگی‌ین.

–  می‌دونم.

–  برای کی این همه قرص گرفتی؟

–  برای استاد رحمانی.

–  استادتون افسرد‌س؟

سیمین از ته دل خندید و گفت: «برای درس استاد رحمانی این قرصا رو خریدم.»

–  به من نگاه کن و بگو تحقیق درسیه.

سیمین چشمان درشتش را به نگاه نگران او دوخت و پرسید: «از این چشما می‌خوای حقیقتو بفهمی؟» شروین سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. سیمین بسته‌ای قرص در دست او گذاشت و گفت: «تا تورو دارم سراغ این قرصا نمیرم.»

–  پس بریزشون دور.

–  همین کارو می‌کنم دوستم.

 

دکتر نوابی بی‌خبر از حال و روز دخترش سرگرم مرتب کردن خانه‌اش بود؛ روی مبل‌ها را جارو کشید و بعد به جان قالیچه‌ی پر نقش و نگار رو به روی آن‌ها افتاد که پدرام در حال خواندن پیامک وارد خانه شد و بعد از سلام به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب را یک نفس نوشید. مادر جارو برقی را خاموش کرد و پرسید: «خواهرت کجاست؟»

– فکر کنم هنوز کلاس موسیقیه.

 مادر دست به کمر رو به روی او ایستاد و پرسید: «اونوقت تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!»

–  بهم زنگ زد گفت بیا، منم اومدم خونه.  

مادر به سمت تلفن رفت که صدای موبایل پدرام فضا را پر کرد. پدارم گوشی­ را جواب داد و سرگرم صحبت با استاد سعیدی شد.

–  سلام استاد؛ نه سیمین خانوم اینجا نیست. گوشی شروین هم خاموشه!! نگران نباشید، حتما هنوز تو کلاسن، الان میرم  دنبالشون. چشم استاد؛ خداحافظ. بعد به اتاقش رفت و همانطور که لباسش را عوض می­کرد با صدای بلند گفت:  «به دخترتون یاد بدین وسط حرفاش یه نگاهی هم به ساعت بندازه؛ شب شده هنوز حرفای خانوم خانوما تموم نشده.»

–  دخترم این چیزارو بلده، حتما اتفاقی براش افتاده. مادر این جمله را با صدایی لرزان گفت و شماره‌ی شروین را گرفت.

 

پدرام با عجله خود را به سالن نمایش رساند و آنقدر با در چوبی آن کلنجار رفت تا بالاخره موفق به باز کردن آن شد.  در همان لحظه­ی اول کل صندلی­ها را از نظر گذراند و زمانی‌که کسی را آنجا ندید به سمت صحنه رفت که پشت پرده­ای بزرگ پنهان شده بود.

– کسی اینجا نیست؟

هیچ صدایی نیامد.

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت سوم

و اکنون سرنوشت را بنواز – قسمت سوم

نوشته: س. م

 

شروین دستانش را روی دِراور ستون کرد و سرش را تا نوشته‌ی روی آینه جلو آورد و در عمق نگاه خود فرو رفت. بینی محدب و خنده‌داری را به جای بینیِ کوچک و سربالای خود دید؛ از آینه فاصله گرفت و نوشته را خواند: ” بگو سیب. ” این جمله را پدرام روی آینه‌ نوشته بود. شروین خواست به نوشته‌ی روی آینه عمل کند که صدای باز و بسته شدن در را شنید و گفت: «اومدی داداش؟» مادر پنجره کشویی را که به اتاق شروین باز می‌شد گشود و گفت: «منم؛ پدرام هنوز نیومده؟»

–  اومده، یعنی سر کوچه‌س.

–  چطور من ندیدمش؟!

شروین در ذهنش به دنبال بهانه‌ی مناسبی می‌گشت که صدای پدرام از هال بلند شد.

–  ســـــلام؛ کسی خونه نیست؟

مادر سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و پنجره‌ی کشویی را بست؛ شروین هم که دلیل عصبانیت مادر را می‌دانست از اتاقش بیرون پرید و از برادرش خواست رو به روی اتاق مادر نایستد. پدرام با تردید از در فاصله گرفت و به ساعت بزرگ روی دیوار چشم دوخت که چند دقیقه قبل از یازده را نشان می‌داد؛ نفس راحتی کشید و منتظر ماند تا مادر از اتاق بیرون بیاید. بعد از دقیقه‌ای مادر از اتاق بیرون آمد و به سمت آشپزخانه رفت. شروین پوزخندی تحویل پدرام داد و گفت: «اون ساعت عقبه داداشم.»  بعد خواست طبق عادت با موهای بافته‌اش بازی کند که به یاد آورد روز قبل آن‌ها را به اصرار برادرش کوتاه کرده بود. پدرام جعبه‌ی شیرینی را روی اُپن گذاشت و رو به مادرش گفت: «همه‌ش دو دقیقه دیر اومدم.» شروین روی صندلی اُپن نشست و جعبه شیرینی را باز کرد و مشغول خوردن شد. پدرام هم روی اُپن نشست و پایش را روی صندلی دیگری گذاشت تا مادر را به حرف آورد؛ اما مادر طوری وانمود می‌کرد که انگار پسرش را نمی‌بیند. پدرام که از بی‌تفاوتی مادر عصبی شده بود، بازوی شروین را نیشگون گرفت و از روی اُپن پایین پرید. شروین هم بی‌درنگ توپ تنیس را که گوشه‌ی اُپن جا خوش کرده بود برداشت و خواست آن را به سمت برادرش پرت کند که مادر توپ را از او گرفت و رو به پسرش گفت:  «همه‌ش دو دقیقه باهات حرف نزدما.»  

–  برای من یه عمر گذشت.

–  برای منم هر ثانیه‌ای که دیر میاین خونه، یه عمر می‌گذره.

پدرام از مادر عذرخواهی کرد و به شروین چشم دوخت که به سختی آستین لباسش را بالا زده بود و به لکه های سرخی که انگشتان پدرام، روی پوستِ سفید و ظریفش به جا گذاشته بود می‌نگریست. شروین که سنگینی نگاه برادرش را حس ‌کرد آستینش را به آرامی پایین کشید و به اتاق خود رفت. گیتارش را از کنار کمدی که عکس بزرگی از پدر روی آن چسبانده شده بود برداشت و لبه‌ی تخت زیبایش نشست و مشغول نواختن شد. آوای لرزان گیتار پدرام را به اتاق او کشاند. در چارچوب در منتظر ماند تا خواهرش دست از نواختن بردارد؛ اما او دست بردار نبود و دیوانه وار سیم‌های گیتار را به ارتعاش وا می‌داشت. پدرام گامی به سمت او برداشت و گفت: «بداهه نوازیت معرکه‌س.»

–  من با تعریف‌های الکی آروم نمی‌شم. 

پدرام موبایلش را به دستان شروین سپرد و گفت: «خودت گوش کن.» شروین با دقت به نوای پُرشور گیتار گوش سپرد: «معرکه است! کار کیه؟»

– کار خواهرم. 

– کار من نیست.

–  هست؛ خوب گوش بده، حرفای خودمونم ضبط شده.

شروین موبایل را به گوشش نزدیک کرد و صدای خودشان را شنید.

–  بداهه نوازیت معرکه‌س.

–  من با تعریف‌های الکی آروم نمی‌شم.

مادر با سینی چای و شیرینی وارد اتاق شد و پرسید: «آشتی کردین یا سینی‌رو برگردونم آشپزخونه؟»  شروین از روی تخت بلند شد و سینی را از دستان مادر گرفت و گفت: «ما که قهر نبودیم.» پدرام هم حرف او را تایید کرد و چای و شیرینی‌اش را برداشت و خواست به اتاقش برود که زنگ موبایلش فضا را پر کرد؛ استکان چای را روی دراورِ خواهرش گذاشت و به نام استاد سعیدی که روی صفحه‌ی گوشی خودنمایی می‌کرد چشم دوخت: «استاد سعید‌یه!!» مادر درحالی‌که از اتاق بیرون می‌رفت گفت: «خب جواب بده.» شروین با نگرانی به برادرش نزدیک شد و گفت: «نکنه واسه سیمین اتفاقی افتاده.»  بعد گوشی را از پدرام قاپید و دکمه‌ی پاسخ را فشرد: «سلام استاد، واسه سیمین اتفاقی افتاده؟»

 

استاد سعیدی از لای در نیمه باز اتاق به دخترش که روی صندلی گهواره‌ای نشسته بود و کتاب می‌خواند نگاهی انداخت و گفت: «نه! می‌شه گوشی‌رو بدین به برادرتون؟» شروین ابرویی بالا انداخت و درحالی‌که شماره‌ی سیمین را با موبایل خود می‌گرفت؛ موبایل پدرام را به او برگرداند و گفت: «بذار رو بلندگو» پدرام با نارضایتی حرف خواهرش را عملی کرد و شروین همه‌ی توضیحات استاد را درباره‌ی گروه موسیقی و نیاز آن به یک خواننده‌ی فوق‌العاده با استعداد شنید. شروین با اشاره‌ای از برادرش خواست گوشی را از حالت بلندگو خارج کند و بعد برای دهمین بار شماره‌ی سیمین را گرفت.

 

سیمین بی‌اعتنا به زنگ موبایل که کتابخانه‌اش را به لرزه درآورده بود؛ انگشتش را روی صفحه‌ی زبر کتاب کشید و زمزمه‌وار خواند:  ”  قایقی خواهم ساخت/خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق/قهرمانان را بیدار کند. ”  بعد از پایان مطالعه‌اش کتاب را در طبقه اول کتابخانه گذاشت و موبایل را که به تب و لرز افتاده بود از همان طبقه برداشت و جواب داد: «بفرمایید…» صدای شروین از پشت خط به اعتراض بلند شد: «چرا گوشی‌تو جواب نمی‌دی؟»

–  شعر می‌خوندم …

–  خوبه داشتی می‌خوندی؛ و نمی‌خواستی بگی!

–  زنگ زدی متلک بگی؟!

–  نه بابا، زنگ زدم بپرسم؛ تو هم جزو گروه موسیقی هستی یا نه؟ 

سیمین بله‌یِ کشداری گفت و صندلی گهواره‌ای را به تاب خوردن واداشت. شروین از خوشحالی جیغ کشید: «مبارکه!»

 

فردا صبح سیمین با بی‌حوصلگی به دانشگاه‌اش رفت و کنار هستی که سرگرم مطالعه‌ی جزوه‌اش بود نشست. هستی سُقلمه‌ای به او زد و پرسید: «چرا ديروز نيومدي؟»

–  يكم كسالت داشتم.

–  …

 استاد با صدای بلندتری به تدریسش ادامه داد مشاهیری را نام برد که از بیماری دو قطبی رنج می‌بردند. سیمین اسامی را مانند معلمی که دانش آموزانش را حاضر و غایب می‌کند در ذهنش خواند: ” ناپلئون بناپارت، ارنست همینگوی، وینستون چرچیل، ونسان ونگوگ، بتهوون.» و از اینکه همه در ذهنش حاضر می‌گفتند خنده‌اش گرفت. همه نه؛ بتهوون غایب بود و به جای خود آثارش را به ذهن او فرستاده بود که تا آخر کلاس سرگرمش می‌کردند.

 

یک ماه بیشتر تا شروع امتحانات نمانده بود و دانشجوها از هر فرصتی برای تعطیل کردن کلاس‌ها استفاده می‌کردند. شروین هم که جلسه‌ی قبل غایب بود؛ با نگرانی به داخل کلاس نگاهی انداخت و زمانی‌که استاد را روی صندلی‌اش ندید نفس راحتی کشید و روی تک صندلی خود نشست. پدرام ضربه‌ی آرامی با خودکار به سر خواهرش نواخت و پرسید: «ساعت چنده؟» 

–  هفتاد، هشتاد تومنی هست.

–  قیمتشو نپرسیدم.

پانیذ بدون اینکه به سمت پدرام برگردد گفت: «از ده و نیم گذشته.»  بعد جزوه‌اش را باز کرد. پدرام رویش را به سمت دانشجویی که پشت سرش نشسته بود کرد و گفت: «ممنونم.» دانشجو پوزخندی زد و به شروین اشاره کرد که به آن‌ها خیره شده بود. شروین چشم غرّه‌ای به برادرش رفت و پرسید: «این چه کاری بود؟»

–  هیچی فقط خواستم بگم …

–  فقط خواستی بگی آخر هفته به ماشین من نیازی نداری.

–  من کی اینو گفتم؟!  

 –  ساعت ده و نیم؛ درست وقتی که دوستمو مسخره کردی.

پانیذ اخمی تحویل پدرام داد و دوباره به جزوه‌اش خیره شد. شروین سوییچ ماشین را از کیفش بیرون کشید و آن را روی تک صندلی‌اش کوبید تا به برادرش بفهماند برای بدست آوردن سوییچ اول باید دل پانیذ را بدست آورد. پدرام که منظور او را به درستی فهمیده بود کمی به جلو خم شد و نام خانوادگی پانیذ را به آهستگی صدا زد.

–  خانوم رادمنش؟

–  بله؟

–  می‌خواستم عذر …

پانیذ سوییچ را روی تک‌صندلی او گذاشت و گفت: «نیازی نیست به خاطر ذاتتون عذرخواهی کنید.» پدرام خواست جواب توهین او را بدهد که صدای خواهرش بلند شد: «یکی بِره آموزش، بپرسه استاد میاد یا نه؟»

–  خُب یه پیامک بفرست واسه‌ سیمین، ازش بپرس استاد میاد یا نه؟

شروین با عصبانیت به سمت برادرش چرخید و پرسید: «پیامک بفرستم؟! اونم برای سیمین!! می‌خوای خفه‌م کنه؟» پدرام دستش را روی پیشانی بلندش کوبید و گفت: «آخ؛ اصلا حواسم نبود.»

پانیذ با انگشتان اشاره، چسب روی بینی‌اش را ماساژ داد و پرسید: «انقدر از پیامک بدش میاد؟!»

–  تو هم فراموش کردی دختر استاد نا‌بیناست؟‌‌! شروین این را گفت و شماره‌ی دوستش را گرفت. بعد از چند لحظه صدای خشک و جدی سیمین از پشت خط بلند شد: «بفرمایید.»

–  سلام دوستم … 

–  تویی شروین؟ برای چی سرکلاس بهم زنگ زدی؟

–  خواستم بپرسم بابات امروز میاد دانشگاه یا نه؟ 

–  تو راهه، وقتیم برسه درس جلسه قبلو از تو می‌پرسه.

–  وای من جلسه‌ی قبل نبودم؛ حالا چی‌کار کنم؟

 –  خُب جزوه‌ی اون قُلِتو بگیر. سیمین این را گفت و خداحافظی کرد.

شروین جزوه‌ی برادرش را از روی تک صندلی او برداشت و مشغول خواندن شد. پانیذ با دلهره دستانش را روی جزوه‌­ گذاشت و پرسید: «امتحان داریم؟» شروین دستان او را از روی جزوه بلند کرد و درحالی­که با چشمانش به مطالعه‌اش ادامه می‌داد گفت: «شما نه.» پدرام از روی تک‌صندلی‌اش بلند شد و رو به خواهرش که با عجله جزوه را ورق می‌زد گفت: «یه طوری بخون حداقل دو خطش یادت بمونه!»

–  یادم مونده؛ یه سوال بپرس. 

پدرام کمی فکر کرد و بعد سوالی که در ذهنش نقش بسته بود پرسید. شروین نگاهی پرتشویش به او انداخت: «این تو جزوه‌ات نبود!» پدرام چند صفحه جلوتر را به خواهرش نشان داد و گفت: «اینجاست.» بعد به صفحات قبل برگشت و ادامه داد: «تو جزوه‌ی استاد شریفی‌‌رو خوندی.» شروین با دستان لرزان جزوه را به سمت خود برگرداند و مشغول مطالعه شد. دقایقی بعد استاد وارد کلاس شد و پدرام را به سوی خود فراخواند و از او خواست نمونه سوال‌ها را روی تخته بنویسد. نوید سری برای استاد تکان داد و وارد کلاس شد و روی تک صندلی پدرام نشست و آدامسش را به تکیه‌گاه صندلی شروین که روی جزوه‌اش خم شده بود، چسباند. بعد به آخر کلاس رفت و کنار هوشنگ که همه چیز را دیده بود نشست. پدرام هم بعد از نوشتن نمونه سوالات سرجای خود نشست. شروین از خستگی به صندلی تکیه زد و به سخنان استاد گوش سپرد. دانشجویان با خسته نباشید‌های مکرر؛ استاد را از بالا بردن حجم جزوه در آن جلسه بازداشتند و همراه او از کلاس خارج شدند. شروین هم از جایش بلند شد تا از کلاس بیرون برود که پانیذ چیزی زیر گوشش گفت و او را سخت برآشفت. شروین به سرعت پالتویش را درآورد و آن را به سمت برادرش پرت کرد و با عصبانیت از کلاس بیرون رفت. هوشنگ هم بلافاصله بعد از او از کلاس خارج شد و هرچه دیده بود برایش تعریف کرد. نوید پالتو را از رویِ پدرام برداشت و در حالی­که پوزخندی می­زد پرسید: «چرا هیچی بهش نگفتی؟» قبل از اینکه پدرام دهان باز کند؛ شروین وارد کلاس شد و کنار برادرش نشست و با چشم غره‌ای از نوید خواست آن‌ها را تنها بگذارد. اما نوید به او اعتنایی نکرد و روی تک صندلی‌ای در نزدیکی آن‌ها نشست: «اومدی منت کشی؟» شروین آدامسی که به پالتویش چسبیده بود را به برادرش نشان داد و با ابرویش به نوید اشاره کرد و گفت: «هیچی بهش نمی‌گی؟» پدرام با نفرت به نوید نگاه کرد و بعد دست خواهرش را گرفت و او را با خود از کلاس بیرون برد. بیرون کلاس استاد سعیدی سرگرم صحبت با موبایلش بود. شروین که صدای سیمین را از پشت خط شنید لبخندی زد و گفت: «سلام برسونید استاد.» استاد ابروی بالا انداخت و دنباله‌ی حرفش را گرفت: «همین که گفتم؛ بعد دانشگاه میام دنبالت.» شروین که کنجکاو شده بود بلافاصله بعد از اینکه استاد گوشی را قطع کرد و به اتاق اساتید رفت؛ شماره‌ی سیمین را گرفت:  «سلام دوستم؛ زود بگو ببینم خبر‌یه؟»

–  آره! پدرم فراموش کرده من نمی‌بینم. 

–  یعنی چی؟

سیمین آهی کشید و گفت: «پدرم می‌خواد من اولین نفری باشم که کلاس موسیقی‌شو می‌بینم!!»

–  پس بالاخره راه افتاد.

–  آره؛ ولی من نمی‌تونم ببینم! اینو می‌فهمی؟ 

–  تو کلاس موسیقی دیده شدن مهمه نه دیدن! استعدادِ تورو، یه نابینام می‌تونه ببینه.

–  یه نابینام می‌تونه ببینه؟!

شروین لبخندی زد و گفت: «آره می‌تونه.»

سیمین آهی کشید و گوشی را قطع کرد.

 

برای خواندن نسخه کامل رمان و اکنون سرنوشت را بنواز، روی لینک زیر کلیک کنید:

و اکنون سرنوشت را بنواز

 

منبع: گروه تحقیقاتی نیک جذب